سندان (زمزمه).. وقتی زن و شوهر با پسرشان وارد مغازه‌ام شدند، بی‌اختیار فکر کردم:

سَندان (زمزمه)

وقتی زن و شوهر با پسرشان وارد مغازه‌ام شدند، بی‌اختیار فکر کردم:
«مادر سفید و بور، پدر هم قد‌بلند و خوش قیافه، پسرشان چه کوتوله و سیاه و زشت شده!»
تفاوت جوری بود که اگر پسرک به آن خانم "مامان" نمی‌گفت، باورم نمی‌شد فرزندِ این زوج باشد. فرفره چوبی‌ای در دست داشت که تلاش می‌کرد کفِ دستش بچرخاند. فرفره افتاد و رفت زیرِ میز. بچه زانوزد تا فرفره را بردارد اما دستش نمی‌رسید. تا بلند شد، اولین پس‌گردنی را از مادر خورد. مادر غرّید:
«خاک تو سرت! شلوارِ نو رو به گند کشیدی. چی‌می‌خوای اون زیر؟!»
پسرک گردنش را مالید و ناله‌کنان جواب داد:
«فرفره... رفت اون زیر...»
این‌جا بود که توسری دوم را از پدر، و البته جانانه‌تر، خورد. پدر توپید:
«بیا! انقدر زِر زدی "بخر‌ بخر" همین بود؟ دو دقیقه نتونستی مثل آدم نگهش داری؟!»
خم‌ شدم و از سمتِ دیگرِ میز فرفره را به زحمت بیرون آوردم. دادم دستِ پسرک. زیر لب گفت:
«اگه بابا بود می‌گفت فدای سرت...»
به‌جز من، کسی صدای پسرک را نشنید.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii