اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
…برجک شماره هشت …وقتی معارفه و توجیه تمام شد و فرمان «در اختیار خود، آزاد» را صادر کردم، سربازها پراکنده شدند و شروعکردند به گشت
#داستان_کوتاه_سریالی
#قسمت_سوم
برجکِ شماره هشت
وقتی معارفه و توجیه تمام شد و فرمانِ «در اختیار خود، آزاد» را صادر کردم، سربازها پراکنده شدند و شروعکردند به گشتن در محوطه و شناسایی اطراف پادگان. در دلم داشتم به شوخیها و متلکهای سربازان قدیمی میخندیدم، که دیدم ابراهیم گوشهای تنها نشسته و همچنان به من زلزده است. وقتی فهمید متوجه نگاهش شدهام، لبخند دلنشینی زد و از جایش بلند شد. نمیدانم، شاید میخواست به طرفم بیاید و سر صحبت را باز کند. اما طبق اصل از پیش تجربه شدهای که به آن معتقد بودم: «نباید به سرباز صفر روداد، خصوصاً اگر جدید باشد»، رویم را برگرداندم و رفتم طرف دفتر فرماندهی تا از منشی گروهان سراغ امضاء شدن دفترچه مرخصیام را بگیرم. دلم داشت برای دیدن ساناز پرپر میزد، تا آن روز هرگز انقدر بیقرارش نبودم. وقتی دفترچه اعزام به خدمت را با اصرار ساناز میگرفتم همه گفتند قانون این است که چون متأهل هستی حتما در شهر خودت خدمت خواهی کرد. در دفترچه هم همین را نوشته بود، ولی اگر در قانونی قرار باشد حتی یک مورد اشتباه پیش بیاید آن مورد از قبل برای من رزرو است. البته کارهای اداری را انجام دادهام و مدارک لازم را هم ارائه کردم، و امیدوارم قبلاز سهچهار ماه دیگر که قرار است فرزندمان متولد بشود، کارهای انتقالیام روبهراه شود.
خوشبختانه با مرخصی دهروزهام موافقت شده بود و فردا به سمت شهر خودم حرکت کردم.
از دوماه قبل که ساناز را دیده بودم، شکمش بزرگتر و رنگورویش پریدهتر شده بود. برایم گفت چند وقت پیش در خواب احساس کرده دست مهربان و خیلی گرمی دارد شکمش را نوازش میکند و بچههم تندتند دستوپا میزند، جوری که با فشار مشت و لگدهای بچه از خواب پریده است. من هم جریان تنبیه شدنم، و آن خواب داخل برجک را برایش تعریف کردم و احساس کردم حالا در نقطهای قرار دارم که به آن عاشقی میگویند. پیش خودم اعتراف کردم تا این لحظه که نبض گردنش را روی شانهام، و بوی خوش موهایش را در مشامم، و ضربان آن موجود هنوز متولد نشدهی درون شکمش را در کف دستم تجربه نکرده بودم، هیچچیز از عاشقی نمیدانستم.
ده روزِ رویایی مثل چکیدن قطرهآبی از نوک قندیلهای آویزان از لبهی بام گذشت. برگشتن به پادگان برایم موجب عمیقترین دلتنگیها بود، اما امیدی که به درست شدن کارهای پرونده انتقالیام داشتم آن را قابل تحملتر میکرد.
در مسیر برگشت تمام فکر و حواسم پیش ساناز بود. خدا را شکر میکردم که خانوادههایمان در کمال دلسوزی مراقبش هستند و حتی یکساعت هم تنهایش نمیگذارند.
وقتی به پادگان رسیدم برخلاف تصورم، احساس خوبی داشتم. محیط برایم آشناتر از قبل بود و از دیدن همخدمتیها و شوخی و خندههای مرسوم حالم جا آمد و دلتنگیام تاحدودی تقلیل رفت. در خلال گپوگفت با همخدمتیها و "چهخبر؟" گفتنها، حرفهایی درباره سربازی که علاقه عجیبی به نگهبانی در برجک شماره هشت دارد شنیدم. میگفتند جدید است و اصرار دارد هرجور شده فقط آنجا نگهبانی بدهد. حدسزدم باید خود ابراهیم باشد، ولی وقتی گفتند طرف حتی یککلمه فارسی بلد نیست و جُز با سربازی که حکم مترجم را برایش دارد با هیچکس حرف نمیزند، یقین پیدا کردم خودش است. نسبت به این مساله کنجکاو شدم و تصمیم گرفتم رفتار او را زیرنظر بگیرم. تا سه روز بعد ندیدمش. آنروز داشت از سمت پاسگاه پنج پایین میآمد و چندمتری جلوتر از بقیه سربازها حرکت میکرد. وقتی مرا دید گُل از گُلش شکفت:
(سلام جناب سروان خوش اومدید. چقدر از دیدنتون خوشحالم. میشه لطفا شما یک کاری کنید من هرشب نگهبان برجک هشت باشم؟)
با نگاه مهربان و ملتمسی به من خیره شده.
جواب دادم:
(فکر نکنم جناب سرهنگ همچین چیزی رو قبول کنه. ولی اگه با منشیها که لوحه نگهبانی رو مینویسن صحبت کنم شاید بتونن کاری برات بکنن. حالا چرا انقدر دلت میخواد اونجا نگهبانی بدی؟ مگه نشنیدی میگن جن داره؟)
اخمهایش را درهم کرد و گفت:
(جن کجا بوده؟ شما این دروغها رو باور میکنید؟)
راستش نه! من هم باور نمیکردم. یعنی مدرک تحصیلی و فرهنگ و حتی سنم اجازه نمیداد باور کنم. همه اینها بهکنار، از آن شبِ نگهبانی در برجک هشت احساس بهترینسبت به دنیا و آدمها پیدا کرده بودم و در کل با همه، و ازجمله با خودم هم مهربانتر شده بودم.
به او قول دادم هرکاری از دستم برمیآید برایش انجام دهم. وقی از هم جدا میشدیم گفت:
(خیلی ممنون جناب سروان. شما آدم خوبی هستین. حتما پدر خیلی خوبی هم میشین.)
نمیدانم چرا از شنیدن حرفش اصلاً تعجب نکردم و تا شب که میخواستم بخوابم هیچ به فکرم نرسید که او از کجا میتوانست بداند من قرار است پدر بشوم؟!
ادامه دارد ...
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii