اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
های_روزمره.. دیشب بهاتفاق همسر و دختر سهسالهام برای خرید وسیلهای به خیابان رفته بودیم
#یادداشتهای_روزمره
دیشب بهاتفاق همسر و دخترِ سهسالهام برای خرید وسیلهای به خیابان رفته بودیم. خیابان حسوحالِ غریبی داشت. بیشترِ مغازهها در ساعتِ اوجِ بازار، تعطیل بودند. وارد مغازهای شدیم تا وسیلهی موردنظر را تهیه کنیم. فروشنده و چند جوانِ دیگر که در مغازه بودند، صحبت از درگیری مردم و نیروهای نظامی، و آتش زدن یک ماشین و یک موتور از نیروهای ویژهی پلیس میکردند. همسرم که تاحالا سروکارش به نیروی انتظامی نیفتاده و چَکولگدِشان را تجربه نکرده بود، کنجکاوانه میخواست برود بینِ جمعیت و ببیند چهخبر است. اما من او را از ریختولباسش ترساندم و زودتر سوار ماشین، که آنطرفِ خیابان پارک بود، شدیم. ناگهان دخترم شروع به گریه کرد و گفت عروسکش در مغازه جا مانده است. شتابان به آن سمتِ خیابان رفتم. هنوز پایم به پیادهرو نرسیده بود که دیدم از روبرو، لشکری از موتورسوارها با نقاب و لباس یکدست مشکی، به سمت مردم یورش آوردند. هرکس سرِ راه بود مورد عنایتِ ظربات جانانهی باتوم قرار میگرفت. تا آمدم بهخودم بیایم و داخلِ مغازه پناه بگیرم، یک موتوری راهم را بست و تمام عقدههای روانیاش را بر کتف و پُشت و پای من خالی کرد. کفِ پیادهرو دراز به دراز پَهن شدم و تمام تصاویرِ دورانِ نوجوانیام پیشِ چشمم رژه رفتند. از کتکهایی که برای کوتاه بودن آستینِ تیشرتم خورده بودم، از چهارراهی که با قیچی وسط سرم باز شده بود بهجرم بلند بودنِ موهایم، تا کشیدههای بیسؤال و جوابی که نوشِجان کرده بودم چون شلوار جینم چسب بود و روی بولیزم چند کلمهی انگلیسی داشت.
خودم را جمعوجور کردم و رفتم عروسک را برداشتم. فروشنده نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت و تکان داد. وقتی داخلِ ماشین نشستم، همسرم دست در گردنم انداخت و بوسیدم. دخترم ازبس گریه کرده بود نفس نداشت. گفتم:
_بیا بابا جونم اینم عروسکت. گریه نکن عشقِ بابا. نسلِ من و مامانت از اولش هم توسریخور بود. ما عادت کردیم، ولی شما...
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii