در بسته.. با خودم گفتم این دفعه یکشنبه می‌روم که حتما باز باشد

#داستانک

درِ بسته

با خودم گفتم این دفعه یکشنبه می‌روم که حتما باز باشد. آخر چند مرتبه رفته بودم و هر‌چه در و زنگ زده بودم، کسی باز نکرده بود.
خیلی دوست داشتم داخلش را ببینم. ببینم واقعا مثل آنچه در فیلم‌ها نشان می‌دهند است؟ کنجکاوی و کشش غریبی مرا تا پشت آن در چوبی بزرگ و قدیمی می‌کشاند.
یکشنبه بود. دوش گرفتم، صورتم را اصلاح کردم و لباس رسمی پوشیدم.
از پشت در صدای همهمه می‌آمد. خوشحال از اینکه هستند، زنگ زدم. اندکی بعد لای در کمی باز، و چهره‌ای بین لنگه‌‌های در نمایان شد.
گفتم:
یاالله... اجازه هست بیام داخل؟
با کمی تاخیر جواب داد:
نخیر آقا! اینجا دیگه کلیسا نیست. بفرمایید. دیگه هم لطفا برنگردید و برای ما دردسر درست نکنید.
در بزرگ و سنگین را به رویم بست.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii