کلمه.. می‌نشینم پشت فرمان. توی اداره تا موضوع را فهمیدند، سریع کارم را راه انداختند

کلمه

می‌نشینم پشت فرمان. توی اداره تا موضوع را فهمیدند، سریع کارم را راه انداختند. خبر حادثه را دیروز تمام شهر شنیده بودند و وقتی گفتم راننده‌ی حاجی رستگار هستم، کارمندها زود مدارک را گرفتند و پرونده تشکیل شد و کارها را انجام دادند. تماس می‌گیرم و می‌گویم همه‌چیز درست شد. حالا باید فوری خودم را برسانم و اعلامیه‌ها و پرچم‌ها را که طبق خواست فرزندان آن مرحوم اصلاح شده‌اند بگیرم.
تند می‌رانم. سال‌هاست با این سرعت رانندگی نکرده‌ام. شاید به‌خاطر آن کلمه که از صبح دارم دنبالش می‌دوم باشد که خیال می‌کنم دوباره پُشت جیپِ فرماندهی نشسته‌ام، و دارم از بین تپه‌ها و خاکریز‌ها ویراژ می‌دهم. حتی وقتی مسیر مستقیم است هم باید ویراژ بدهم تا اسیر خمپاره و گلوله‌ی آر‌پی‌جی نشوم. ویراژ می‌دهم اما صدای سوت، انفجار، آتش، ضربه، دود... جیپ چپ می‌شود. خمپاره درست به جلوی ماشین، نزدیک پای چپم خورده. پایم برای همیشه روی کلاج جا ماند. ماشینِ حاجی رستگار کلاج ندارد. پای راستم را از روی پدال گاز برمی‌دارم و ترمز می‌کنم. قبل از رسیدنم اعلامیه‌ها را آماده کرده‌اند، فقط باید آن‌ها را بگیرم و ببرم در تمام محله بچسبانم. البته دیگر کسی نیست که نداند دیروز حاجی رستگار، صاحب ده‌ها کارخانه‌ی تولید چسب و رنگ، همراه با بیست و سه نفر از کارگران، در حادثه‌ی انفجار یکی از کارخانه‌هایش جان باخته‌است.
اعلامیه‌ها را که می‌چسبانم، مردم جمع می‌شوند. بین آن‌ها از خانواده‌ی کارگرهای فوت شده هم هست. گریه و شیون می‌کنند. یکی‌شان می‌آید نزدیک، اعلامیه را می‌خواند و می‌گوید:
_شوهر مویم تو کارخِنه کشته رفته. یعنی اویَم مثل حاجی "شهید" حساب مِرِه؟!

نگاهش می‌کنم. صورتش چروکیده و دندان‌هایش سیاه است. با دستِ پینه‌بسته‌اش چادر سیاهِ رنگ‌ و رو رفته‌ای را بیخ گلویش سفت چسبیده است. جواب می‌دهم:
_نمی‌دونم مادر جان. مراحل اداری داره، دوندگی داره، باید پیگیری کنید.

یاد دوندگی‌های خودم برای گرفتن درصد جانبازی‌ام می‌افتادم. یادم می‌آید چندبار کمیسیون پزشکی رفتم و آخرش گفتند اگر پایت از بالای زانو قطع شده بود درصد جانبازی‌ات بیشتر می‌شد.
آهی که پیرزن می‌کشد، از گوشم وارد می‌شود، جانم را می‌سوزاند و می‌نشیند به جای خالیِ پای چپم که چسبیده است به پای مصنوعی. رو می‌گرداند و در ادامه‌ی آه می‌گوید:
_ها!... مراحل اداری...

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii