صدایی از عمق تاریکی.. نسیمی که از لای پنجره می‌وزد سوز دارد

#داستان_کوتاه

صدایی از عمقِ تاریکی

نسیمی که از لای پنجره می‌وزد سوز دارد. لابد پری الآن لباس گرم پوشیده است. دوست دارم پنجره باز باشد. پنجره که باز است، صدای زندگی می‌ریزد توی اتاق. صدای رفت‌وآمدِ ماشین‌ها، صدای قارقار کلاغ‌ها و جیک‌جیک گنجشک‌ها، صدای سخنرانیِ ناظمِ مدرسه، هیاهوی زنگ تفریح، صدای هواپیمایی که در آسمانِ آبی می‌درخشد، صدای باران، صدای باد که لای شاخه‌های درحالِ لخت‌شدن می‌پیچد، صدای خش‌خشِ برگ‌ها، صدای اتوبوس که در ایستگاه توقف می‌کند. گاهی عابری آواز می‌خواند، و هزاران صدای دیگر. عجالتاً زندگی یعنی همین.
سعی می‌کنم پری را در خیالم به تصویر بکشم. اندام و چهره‌اش دارد کم‌کم رنگ می‌بازد. دیروز می‌گفت موهایش را رنگِ خرماییِ تیره کرده است. تا جایی که یادم است همیشه از رنگ‌های روشن استفاده می‌کرد. حالا می‌گوید تیره روی سفیدی‌ها را بهتر می‌پوشاند و سنش را کم‌تر نشان می‌دهد. سر همین کمی با هم بحث کردیم. گفتم «کاش به من نمی‌گفتی، به‌هرحال تا زمانی که کوتاه‌شان نکنی برایم فرقی نمی‌کند. ولی حالا که گفتی، تصویرت خراب می‌شود».
توقع ندارم درک کند. همین باز بودن پنجره را هم گرچه بارها برایش گفته‌ام، هنوز خوب نفهمیده است. حتی حالا شروع کرده به لج‌بازی و می‌گوید این‌ها را نمی‌نویسد. می‌گوید «مرا نباید قاطیِ داستان‌هایت بکنی، خوب نمی‌شود، اصلاً این که داستان نیست».
جواب می‌دهم «داستان بودن یا نبودنش به خودم مربوط است. دلم می‌خواهد همین‌ها را بنویسم، و تو اگر هنوز سر حرف و قولی که دادی هستی باید بنویسی».
گریه می‌کند. تقصیر خودش است. نباید سربه‌سرم بگذارد. دلم می‌خواهد همین کلماتِ خودم را بنویسم. بگذار بگویند داستان نیست. من به نظرِ دیگران چه‌کار دارم؟ مگر آن‌ها توی دنیای من زندگی می‌کنند که بخواهند بفهمند این داستان یعنی چه؟ بالاخره راضی می‌شود، اما به شرطی که پنجره بسته باشد. می‌گوید سردش است و دست‌هایش وقتِ نوشتن می‌لرزد. موقتاً قبول می‌کنم. فقط تا وقتی که کارِ نوشتن تمام شود. می‌گویم «بنویس چهار سال و دو ماه و پنج روز قبل، من و پری داشتیم از مسافرت برمی‌گشتیم. من خسته بودم و پری چون عجله داشت که زودتر به عروسیِ دختردایی‌اش برسد...».
می‌فهمم به‌جای نوشتن دوباره دارد گریه می‌کند. سکوت می‌کنم. می‌گوید «آخر چرا عذابم می‌دهی؟»
ولی من نمی‌خواهم عذابش بدهم. فقط می‌خواهم داستانم را بنویسم، همین! می‌گویم «پری جان، پریِ مهربانم، اشتباه نکن. قصدم آزردن وجدان تو نیست. گمان نکنی تو را مقصر می‌دانم. چهار سال است تروخشکم کردی و هرچه گفتم نوشتی، از بس صدای فکر کردنم را شنیده‌ای همیشه احساس می‌کنم پیش تو سر تا پا برهنه‌ام. حالا که دارم داستان خودم را می‌گویم لطفاً جا نزن. بنویس جانم. بنویس».
بینی‌اش را بالا می‌کشد. می‌خندد و می‌گوید «لاکردار حالا بینی بالا کشیدن من را هم باید بیاوری توی داستانت؟»
می‌گویم «این هم برای نمکِ این داستانِ ناداستان».
می‌گوید «می‌خواهی بقیه را خودم بنویسم؟»
سکوت می‌کنم. می‌فهمد. می‌گوید «ببخشید. خودت بگو. بس است دیگر ناز نکن».
ادامه می‌دهم «بنویس پری می‌خواست زودتر به عروسی برسد و مرا مجبور کرد شبانه بزنیم به جاده. هر چه گفتم چشم‌هایم در شب تار می‌بیند، به خرجَش نرفت و راه افتادیم. چه کنم که خاطرش عزیز بود و هنوز هم هست. بعد هم آن جاده دوطرفه باریک و نور شدیدِ چراغ کامیون و خواب‌آلودگی و دره و کما و آخرِ داستان هم فلج از کمر به پایین و نابیناییِ کامل من و شکستنِ دستِ پری».
خودکار را روی دفتر می‌کوبد و بلند می‌شود. بغلم می‌کند. صورتم را که می‌بوسد، غرق در اشک‌هایش می‌شوم. تصویرش شاید کم‌کم رنگ ببازد، اما بوی تن و عطر نفس‌هایش همیشه همان است که بود. می‌گویم «بنویس پری جانم، همین‌ها را هم بنویس. بنویس که به‌جز صداهای پُشتِ پنجره، زندگی‌ام در این کلمات معنی می‌شود».

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii