زندگی جدید.. قرص‌های آبی کوچک، خواب‌آور قوی بودند

#داستانک

زندگیِ جدید

قرص‌های آبیِ کوچک، خواب‌آورِ قوی بودند. دکتر گفته بود شب‌هایی که پدر زیاد ناله می‌کند، یکی بهش بدهد. باید یک‌ساعت دیگر بیدار می‌ماند تا داروها را بدهد و سوند و سرم را عوض کند. بعد باید روی زخم‌ها را پاک می‌کرد، پماد می‌مالید، و بدن پدر را در تخت به سمت دیگر می‌چرخاند. آن‌وقت می‌توانست تا نوبت بعدیِ داروها چندساعتی بخوابد.
اگر نامزدش قبول می‌کرد بیاید در آن خانه زندگی کند، همه‌چیز خوب می‌شد و او هم می‌توانست روی یک کارِ تمام‌وقت حساب کند. اما به نامزدش حق می‌داد. هوای خانه در این یک‌سال از بوی ادرار و چرک و عفونت چنان اشباع شده بود که گمان نمی‌کرد هرگز پاک شود.
تنها نشانه حیات پدر، ناله‌های ممتدی بود که از حفره سیاه دهانش خارج می‌شد. ناله‌هایی که ته‌مانده عمر نود‌ ساله‌اش بود و اگر او چندساعتی تعلل می‌کرد، برای همیشه خاموش می‌شد.
پلک‌ها را به سختی باز نگه‌داشت و به ساعت دیواری نگاه کرد؛ هنوز نیم‌ساعت تا وقت داروها مانده بود. احساس کرد ابعادِ صداها دارد تغییر می‌کند. تیک‌تاکِ عقربه‌ها مثل شلاق بر روانش فرود می‌آمدند. حتی صدای چکیدنِ قطرات سرم، و صدای قاطی‌شدن دارو با جریانِ خونِ غلیظ و تیره پدر را می‌شنید.
از جا برخاست. لیوانی را پر آب کرد و آمد کنار تخت ایستاد. دوتا قرص آبیِ کوچک از لفاف بیرون آورد و روی زبانش گذاشت. آب را سرکشید و زانو زد. سرش را روی تخت، کنارِ بدن پدر گذاشت و چشم‌ها را بست. فردا تعطیل بود و دوست داشت تا ظهر بخوابد، بعد حمام کند و برای گردش دنبال نامزدش برود.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii