اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
اولین مخاطب
#داستانک
اولین مخاطب
بیست سال پیش که تازه به تب نوشتن مبتلا شده بودم، دو تا ماهنامه خوب منتشر میشد به اسامی: "گلستانه" و "ادبیات داستانی. هر ماه مشتاقانه در انتظار روز انتشار این مجلات بودم و مطالبشان را صفحه به صفحه بارها میخواندم. جوری که ماه بعد وقتی مجله دیگری چاپ میشد، تقریبا تمام مطالب جلد قبلی را از بر بودم. بخصوص علاقه عجیبی به داستانهای کوتاه ارسالی از طرف مخاطبان داشتم. یک بار تصمیم گرفتم من هم داستانی بنویسم و برای مجله "ادبیات داستانی" که تخصصی تر به داستان کوتاه میپرداخت بفرستم.
آن وقتها اینترنت و ایمیل مثل امروز همهگیر نبود و کامپیوتر هنوز کالایی تجملاتی محسوب میشد. برای ارسال آثار باید آنها را تایپ میکردیم و با پست، به آدرس دفتر نشریه میفرستادیم. داستانم را خوشخط و خوانا روی چند تا برگه A4 نوشتم و دادم برایم تایپ کردند. وقتی برگههای تایپ شده را تحویل گرفتم احساس میکردم دیگر الان نویسنده شده ام، و انقدر خوشحال بودم که حتی یادم رفت بخواهم از روی داستان برایم یک کپی هم بگیرند. به کلمات صاف و خوش ترکیب نگاه میکردم و ذوق زده با خودم میگفتم: "وای که اگه چاپ بشه..."
به خانه که رسیدم شروع کردم داستان را از روی کلمات تایپ شده خواندن. چند جا به نظرم رسید اگر تغییراتی میدادم بهتر میشد، بعضی جاها هم کلا میخواستم چیز دیگری بگویم و خوب از پس بیان احساسم بر نیامده بودم. یکی دو جا هم به نظرم لوس و بیمعنی آمد که باید حذف میشد. خلاصه اینکه نشد خودم را راضی کنم داستان را آن شکلی بفرستم. دوباره شروع کردم به حک و اصلاح، و دوباره دادم تایپ کردند. دفعه بعد دیدم ابدا آن جور که باید به دلم نمینشیند، و باز حذف کردم و افزودم. بار سوم که رفتم داستان تصحیح شده را بگیرم، تایپیست مغازه درِ گوشی بهم گفت:
"ببخشید آقا...! اون آقای سیبیلو گناه داره. دلم براش میسوزه. میشه وقتی تصادف کرد از کما بیاد بیرون؟ میشه یک کاری کنید زنده بمونه؟"
تا آن روز فقط به چشم یک ابزار نگاهش کرده بودم; ماشینی نشسته بر پشت ماشین دیگر، در حال تایپ. اما حالا انگار برایم زنده شده و شخصیت یافته بود. نگاهش مهربان بود، چشمهایش به رنگ زیتون و موهایش به رنگ خرما بود. پوست گندمگونش روی صورتی بیضی شکل و بینقص، حال خوشی وقت تماشا در دلم به وجود میآورد. گفتم: "آخه اون اگه زنده بمونه... حالا ببینم چی میشه."
دیگر راستی راستی باورم شده بود که نویسنده شدهام. به سختی تعادلم را حفظ کردم که زمین نخورم، و از مغازه بیرون آمدم. تازه فهمیدم این که میگویند "طرف روی ابرها سیر میکند" یعنی چه. اصلا انگار دنیا را جور دیگری میدیدم. دلم میخواست همهچیز را با کلمات توصیف کنم. همه دنیا برایم به شکل کلمه در آمده بود. مثلا وقتی در تاکسی نشستم، راننده دیگر راننده معمولی نبود، یک شخصیت داستانی بود که من اینطور وصف میکردم:
"مردی سی و چهارساله که از سنش بیشتر نشان میدهد، با موهای مشکی کم پشت و پیراهنی که یقهاش از عرق چرک شده. دائم نگاهش در پی آدمها میدود و آنها را به شکل اسکناسهایی متحرک میبیند."
چند روز بعد داستان جدیدم آماده بود; مرد سیبیلو را یک خانم چشم سبزِ مو خرمایی، با فریادی به موقع، از خطر تصادف نجات میداد و بعد هم این اتفاق باعث آشنایی و دوستی آنها میشد و ...
با ذوق و شوق تمام داستان جدید را بردم برای تایپ، اما بجای آن خانم چشم سبز، مرد سیبیلویی پشت کامپیوتر نشسته بود و به من گفت تایپیست قبلی از آن مغازه رفته است.
اتفاقا داستانم سه ماه بعد در مجله چاپ شد و من هنوز بعد از گذشت بیست سال از خودم میپرسم:
"یعنی ممکنه مجله رو خونده باشه؟"
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii