اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
راهحل.. مادر من اولین قربانی بود
#داستانک
راهحل
مادرِ من اولین قربانی بود. اما حالا دیگر از صدقهسر ننهفخری، در تمام خانههای فامیل ما یک تختهسفید با ماژیکِ مخصوصش پیدا میشود. آن اوایل که سمعک هم گوشهای ننهفخری را جواب کرده بود، خانه هرکس میرفت مجبور بودند حرفهایشان را روی کاغذ بنویسند. ننهفخری هم میخواند و با صدای بلند در بحثها شرکت میکرد.
یکشب که ننهفخری مهمان ما بود، حرف از عروسِ جدیدِ عمهام شد. مادر که دلِ خوشی از عمه نداشت و پیش خودش مرا عروس آنها میدانست، تا توانست از بینیِ گشادِ عروس خانم و لبهای باریک و قدّ دیلاق و صدای تودماغی و... خلاصه هرچه بود گفت و گفت و گفت. آخرش هم با "خلایق هرچه لایق" و "آب در کوزه و ما تشنهلبان میگردیم"، خودش را راحت کرد. ننهفخری هم با دادوفریاد حرفهای مادر را تأیید میکرد و قربانصدقه من میرفت.
مادر سبک شد و ننهفخری رفت.
چند هفته بعد، ما و خانواده عموها مهمان عمه بودیم.
در هیاهوی گفتگوی بزرگترها و بازی بچهها، عمه با صدای بلند رو به مادرم و خطاب به عروسش گفت:
_قربون عروس گلم برم که از هر انگشتش یک هنر میریزه. دسر امشب رو اون درست کرده. طفلک از بعدازظهر اومده کمکدستِ من واسه تدارک شام. من که ازش راضیام. حالا دروهمسایه و فامیل هرچی میخوان پشت سرش غیبت کنن.
مادرم روی مبل جابهجا شد و گفت:
_خدا حفظش کنه. الهی خوشبخت بشن خواهر جان. نگفته پیداست چه خانم باکمالات و باشخصیت و خوشبرخوردیه. آخه کی میتونه پشت سر همچین جواهری حرف بزنه؟! زبونِ بدخواهش لال. واسه من که عینهو دختر خودم میمونه. پاشو خواهر، پاشو یکمشت اسپند...
مادر داشت اینها را با آبوتاب میگفت که عمه از زیرِ رومیزی کاغذی بیرون آورد و روی میز کوبید. روی میز که چه عرض کنم; انگار با پهنای کفگیرِ استیل توی دهان مادر کوبیده باشد. بیچاره مادرم که سندِ انکارناپذیر را با دستخط خودش دید، حرف توی دهانش ماسید. درجا رنگ صورتش عوض شد و فقط توانست بلند شود برود توی اتاق، در را روی خودش ببندد و زارزار گریه کند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii