اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
برگه سفید.. پسر توی حیاط روی تخت نشسته بود و نقاشی میکشید
برگه سفید
پسر توی حیاط روی تخت نشسته بود و نقاشی میکشید. میتوانست صدای پدر و مادرش را از خانه بشنود. صداشان آنقدر بلند بود که پسر مدادرنگیها را روی تخت کوبید و کف دستهایش را روی گوش گرفت. پدر در را باز کرد و به حیاط آمد. در را محکم به هم زد و با مشتهای گرهکرده به طرف آخر حیاط رفت. پسر دید که پدر دوبار ایستاد، و حتی یکبار به عقب برگشت. اما دومرتبه به سمت آخر حیاط رفت، به دیوار تکیه داد و سیگاری روشن کرد. سیگارش که تمام شد فتیلهاش را زیر پا له کرد و به کوچه رفت. صدای محکم به هم خوردن در حیاط که بلند شد، مادر از خانه بیرون آمد. "وحشیِ بیآبرو!" صدایش آنقدر بلند نبود که پدر بشنود. مادر میخواست به خانه برگردد که گوشه حیاط چشمش به پسر افتاد. رفت و کنارش نشست، دستهای پسر را از روی گوشش برداشت و سر او را به سینه فشرد. "الهی بمیرم مادر جان. چیزی نیست گل مادر. تو نفس منی. تو عمر و جون منی. اگه تو نبودی یک دقیقه هم تحمل نمیکردم. تو سنگ صبور مامانی عزیز دلم..." همینطور میگفت و اشک میریخت. پسر تقلایی کرد و خودش را از بغل مادر بیرون کشید. "خفه شدم!" مادر کمی آرام شد و شروع کرد به حرف زدن و درددل گفتن، اما پسر سرش را از برگه سفید دفترش بلند نمیکرد. مادر چند دقیقه دیگر هم نشست و وقتی دید پسر سرش به نقاشی گرم است، به خانه رفت. حدود نیمساعت بعد مادر با لیوانی آبمیوه و شیرینی به حیاط آمد. پسر سیخ کبابی از منقل برداشته، و با آن افتاده بود به جان گلها و نهالها. با هیکل کوچکش چنان ضرباتی میزد که گلها و شاخههای نازک به هوا پرتاب میشدند. مادر میتوانست کلمات بریدهبریده "خفه شو... ببند دهنت رو..." را از لابهلای نفسنفسزدنهای پسر بشنود، و دفتر نقاشی پاره و مدادرنگیهای شکسته را گوشه حیاط ببیند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii