اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
داستان کوتاه.. نام داستان: خلاء
داستان کوتاه
نام داستان: خلاء
حالا که گوشه این آسایشگاه روی این تخت لعنتی افتاده ام، هر لحظه به آن شبی فکر می کنم که همه چیز شروع شد.
یادم هست هوا تازه داشت عطر غریب پاییز را به خودش می گرفت، عادت کرده بودم هر شب قبل از خواب با دوستان بروم ورزش توی هوای آزاد. حسابی خودم را خسته می کردم تا شاید بدون سردرد و قرص اعصاب خوابم ببرد. آن شب زود خوابیدم، ولی در اعماق خواب انگار کسی توی سرم هزارتا پرژکتور روشن کرد. تمام دنیایم پر شد از نوری به شدت سفید و زننده، مثل اینکه داخل سرم صاعقه زده باشد. حس کردم در یک آن آب مغزم خشکید و جمجمه ام تبدیل شد به یک گردویی که از درون پوسیده. مثل وقتهایی که ماهیچه پا می گیرد توی خواب، من مغزم گرفته بود و یک گوشه از کاسه سرم ، سمت چپ چسبیده به شقیقه، خودش را گلوله کرده بود.
هیچ نفهمیدم چقدر طول کشید، همین قدر می دانم درد،فراتر از تحمل بشر بود. بیهوش شدم و دوباره خوابیدم، شبیه اینکه تلویزون روشن را یکدفعه از برق بکشی.
فردا که با صدای جیغ دختر کوچکم چشم باز کردم تازه فهمیدم تمام بالش را پر کرده ام از قی و خون. استفراغ روی موهایم و خون روی صورتم خشک شده بود - درست یک زامبی کامل- طفل معصوم دخترم از وحشت کز کرده بود و می لرزید.
شهاب که تازه از حمام بیرون آمده بود با صدای جیغ نسترن خودش را رساند و بغلش کرد:
_چیه بابایی؟ چی شده دخترم؟
موهایش را نوازش کرد تا آرام شد. بعد نگاهی به من که هاج و واج و منگ لبه تخت نشسته بودم و ملافه را چنگ زده بودم انداخت:
_دیدم دیشب صدات تا اتاق من میومد، پاشو یک آبی به سر و صورتت بزن بچه زهره ترک شد که.
با چشمهای زل زده و مات نگاهش کردم، یخ کلامش کاری با دلم کرد که به خدا آتش توی سرم نکرده بود.
#م_سرخوش
@mohsensarkhos_khatkhatiii