در خانه دیگران.. کنار کوه‌پایه‌ای لاک‌پشتی زندگی می‌کرد

#قصه

در خانه دیگران

کنار کوه‌پایه‌ای لاک‌پشتی زندگی می‌کرد. همان‌جا به دنیا آمده بود و در بند این هم نبود که بداند جاهای دیگر ممکن است چه‌شکلی باشد. اگر هوسِ گشت‌وگذار به سرش می‌زد، از یک دامنه به دامنه طرف مقابل می‌رفت که بیش‌ از ده روز طول می‌کشید. اما معمولاً در محدوده خودش کنار کوه‌پایه، جایی نه زیاد بالا و نه زیاد نزدیک به تهِ دره، می‌پلکید و هر چه روییدنی بر زمین می‌دید با فَکِ قوی‌اش می‌کَند و می‌خورد. گاهی خرگوشی بادپا عبور می‌کرد و گاهی در آسمان چشمش به دسته‌ای پرستو می‌افتاد، اما در تمام عمرش زیاد با کسی هم‌صحبت نشده بود. تا این‌که یک روز از روزهای بهاری که کوه‌پایه از علف‌های تازه و گل‌های رنگارنگ پوشیده شده و لاک‌پشت مشغولِ خوردن بود، پروانه کوچک زرد رنگی از روی گلی پرید و نوک بینی‌ او نشست.
_سلام. شما باید لاک‌پشت باشید درسته؟ نمی‌دونید چه‌قدر از دیدن‌تون خوشحالم. همیشه دلم می‌خواست یک لاک‌پشت ببینم.

لاک‌پشت علف‌ و گل‌هایی که در دهان داشت قورت داد و گفت:
_من همین‌جا هستم. هروقت خواستی می‌تونی بیای ببینیم. تو باید از همون چیزها باشی... همون‌ها که توی هوا می‌چرخن... چی بود؟ شاپرک؟

_من پروانه‌ام. ما پرواز می‌کنیم. روی گل‌ها می‌شینیم و شهدشون رو می‌مکیم و گرده‌هاشون رو به گل بعدی می‌بریم تا...

_پس تو هم گل می‌خوری؟

_خود گل که نه، فقط شهدش رو.

_آها... حالا می‌شه از رو بینی من بلند بشی؟ دارم غذا می‌خورم.

پروانه پر زد و رفت روی لاکِ لاک‌پشت نشست. لاک‌پشت مشغول خوردن شد و دوباره پروانه شروع کرد به حرف زدن:
_هیچ می‌دونید چرا همیشه دوست داشتم با یک لاک‌پشت آشنا بشم؟ چون شما زندگی خیلی خوب و آرومی دارید. از هیچ ‌چی نمی‌ترسید و هیچ‌ کس نمی‌تونه شما رو اذیت کنه. نه از قورباغه می‌ترسید نه از آفتاب‌پرست و عنکبوت و گنجشک و سار و... تازه این‌ها که چیزی نیست، شما حتی از باد هم نمی‌ترسید.

لاک‌پشت ملچ‌ملچ‌کنان گفت:
_باد؟ باد دیگه چیه؟!

_باد دیگه! همون که یهو معلوم نیست از کجا پیداش می‌شه و همه چی رو به هم می‌ریزه. اگه تو هوا باشم انقدر دور خودم می‌چرخم تا گیج بشم و بیفتم. اگه رو گلی چیزی هم نشسته باشم پرتم می‌کنه این‌طرف و اون‌طرف. ولی تو از چیزی نمی‌ترسی چون خونه محکمت همیشه باهاته.

_آره. خونه خوبیه، توش راحتم.

_وای نمی‌دونی چه‌قدر آرزومه بیام توی خونه‌ات.

_ولی نمی‌شه چون فقط اندازه خودم جا داره.

پروانه با ناراحتی گفت:
_ولی من خیلی کوچولو هستم. جایی نمی‌گیرم که. بعدشم مگه با هم دوست نیستیم؟ یعنی دلت نمی‌خواد باهام دوست باشی؟

بعد پرید و جلو چشم لاک‌پشت روی گلی نشست و ادامه داد:

_ببین، من می‌تونم برات قصه بخونم و باهات حرف بزنم. از دشتِ شقایق که اون‌طرف کوهه بگم. از رودخونه، از گوسفندها و از چوپون‌ها که نِی می‌زنن، از دریاچه و پرنده‌های مهاجر... نظرت چیه؟ قبوله؟ فقط اجازه بده بیام تو خونه‌ات. من این بیرون از همه چی می‌ترسم.

لاک‌پشت گفت:
_باید جالب باشه، ولی گفتم که خونه من فقط اندازه خودم جا داره.

پروانه با خودش گفت «تو هنوز نمی‌دونی من چه چیزهایی بلدم. صبر کن یک کم بیشتر با هم دوست بشیم، قول می‌دم خودت دعوتم کنی به خونه‌ت.»
بعد بال‌ زد و همین‌طور که دور می‌شد گفت:
_فردا بازم با هم حرف می‌زنیم. الان باید برم چون هوا داره تاریک می‌شه و خفاش‌ها سروکله‌شون پیدا می‌شه. فردا صبح همین‌جا منتظرتم. کلی قصه از اون‌طرف کوه‌ها برات دارم که اگه بشنوی ماتت می‌بره.

لاک‌پشت به پرواز پروانه که بالا و بالاتر می‌رفت نگاه کرد و با خودش فکر کرد راستی چرا این‌همه سال دلش نخواسته برود بالای کوه و آن‌طرفش را ببیند؟!
شب را همان‌جا خوابید و قبل از خواب به پروانه و حرف‌هایش فکر کرد. فردا صبح زود با صدای پروانه بیدار شد. لاک‌پشت مشغول خوردن شد و پروانه شروع کرد به تعریف کردن چیزهایی که هر روز می‌دید. همه را برای لاک‌پشت توصیف می‌کرد و هرچه او می‌گفت، لاک‌پشت احساس می‌کرد کوه‌های دوطرف دره دارند به هم نزدیک‌تر می‌شوند. روزها به همین ترتیب گذشتند و دوستی لاک‌پشت و پروانه صمیمی‌تر و عمیق‌تر شد. اما یک روز صبح، پروانه زودتر از همیشه آمد و چون خسته بود تصمیم گرفت چُرت کوتاهی بزند. روی گلی نشست و بال‌های کوچکش را بست و به خواب رفت. لاک‌پشت مثل هر روز آمد و شروع کرد به خوردن. علف‌ها و گل‌ها را با پوزه محکم‌اش می‌کند و می‌جوید. وقتی به گلی که پروانه روی آن خواب بود رسید، اصلاً متوجه نشد که با یک گاز، گل و پروانه را با هم به دهان فرستاده است.
آن روز هرچه منتظر ماند از دوستش خبری نشد. از پروانه دل‌گیر بود که او را با دنیای جدید و بزرگی آشنا کرده، و بعد وسط راه تنهایش گذاشته است. با خودش می‌گفت «حتماً چون به خونه‌م نبردمش قهر کرده. شایدم لاک‌پشت دیگه‌ای پیدا کرده و داره قصه‌های قشنگش رو برای اون می‌خونه.»

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii