داستان کوتاه.. نام داستان: دسته گل …

داستان کوتاه

نام داستان : دسته گُل



قبول دارم که کارم قدری بوی شیطنت می دهد اما اینکه بد ذات یا بد جنس باشم را نمی پذیرم.
این که من هم فراموش کرده بودم درست ، ولی اصل مطلب چیز دیگری بود که فراموشکاریِ من به هیچ رو مساله را تغییر نمی داد .
مساله اصل کاری ، تنها بودن یک مرد توی خانه خودش است ؛ آن هم درست شب سالگرد ازدواجش.

طبق معمولِ خیلی از شبهای دیگر ، سرِشب زنگ زد و با صد تا بهانه گفت که امشب نمی آید خانه . راستش تعجبی برایم نداشت و زیاد هم برایم مهم نبود ؛ نه اینکه بودن و نبودنش اهمیتی برایم نداشته باشد ، اتفاقا همیشه سر این شب نیامدن هایش و ماندن به هوای اینکه "مادرم مهمون داره و خواهرم تنهاست و بابام حالش خوب نیست" با هم کلی بحث و بگو مگوی بیخود کردیم . اما دیگر فهمیده ام که زور کلامم به متقاعد کردنش نمی رسد . نمی دانم به چه زبانی حالی اش کنم که اشتباه است به هر بهانه ای شوهرت را شب تنها بگذاری توی خانه و با خواهر ها و مادرت به شب نشینی و غیبت کردن بگذرانی .
آنجایش از همه برایم خنده دار تر است که جلوی آنها برمی دارد زنگ می زند که :
"آخخخخییی الهی ! عزیزم تو تنهایی ! شام بخوری ها ، برات گذاشتم تو یخچال . واسه صبحونه هم فلان چیز و بهمان چیز اونجاست ، حتما بخوری ."
لعنتی انگار هیچ وقت فرق دل و شکم را نمی خواهد بفهمد .

دیشب هم یک شب مثل همان شبها بود . نیامد و من هم با ظرف میوه و آجیلم ولو شدم جلوی تلویزیون . اتفاقا داشت سکوت بره ها را نشان می داد که انقدر دوست داشتم دوباره ببینم . با خودم گفتم بهتر که تنها هستم وگرنه الان باید کوزِی گونِی می دیدم یا خرّم سلطان . با لذت تمام فیلم را تماشا کردم و وقتی تمام شد یادم افتاد باید فردا برای کاری که در دفتر اسناد دارم حتما شناسنامه ام را همراه داشته باشم.
رفتم از توی کمد شناسنامه را برداشتم که بگذارم توی کیفم ، همینطوری بی دلیلِ خاصی بازش کردم و . . . بله !. . . یادش رفته بود که امروز سالگرد ازدواجمان بوده.
فکرِ کاری که دلم می خواست بکنم مثل برق از سرم گذشت و با همین افکار شیطنت آمیز رفتم توی تخت خواب.

صبح ، زودتر بیدار شدم و قبل از اینکه بروم دنبال کارهایم ، اول سری به قنادی زدم ؛ یک کیک خامه ای قشنگ و رُمانتیک ، مناسب برای سالگرد ازدواج خریدم . بعد رفتم گل فروشی و گفتم :
"ببخشید چند شاخه گل که از دیروز مونده باشه و یک مقدار پلاسیده و پژمرده باشه دارین؟"
طرف با دهانِ باز نگاهم کرد و از گوشه مغازه ، از توی یک سطل ، چند تا شاخه گل رنگ و وارنگ ولی وارفته و مفلوک بیرون کشید.
تقریبا ده شاخه بود ؛ یکی به ازای هر صد باری که تا حالا شبها تنهایم گذاشته بود . سفارش دادم همه شان را برایم خیلی خوشگل و شیک بپیچند . یک کارت بزرگ "عزیزم سالگرد ازدواجمان مبارک" هم انتخاب کردم که رویش بچسبانند.
در مرحله آخر هم یک شیشه اُدوکلن فرانسوی که می دانستم دیوانه اش می کند خریدم و دادم برایم کادو کنند .
زود برگشتم خانه و گلها را توی گلدان بلوریِ اصل چِک ، روی میز گذاشتم . کیک را هم عمدا نگذاشتم توی یخچال و با دو تا لیوان و پیش دستی و سایر ملزومات یک شب رویایی ، به اضافه دوتا شمع ، چیدم روی میز .
چند دقیقه ایستادم و از نگاه کردن به اثر هنری ام لذت بردم . تا شب که بروم دنبالش و برگردیم خانه ، دسته گل بیچاره حتما حسابی وا می رفت و کیک هم بدتر از آن.

از الان ، سر کار همه اش به این فکرم که شب با چه قیافه حق به جانب و چه چشمهای مظلوم نما و غمگینی بروم دنبال همسر عزیزم . و همسر مهربان و حساسم از دیدن میز رُمانتیک با گل و کیک و کادو و . . . چه حالی می شود .
دارم توی ذهنم یک سری کلمات و جملات جدی را ردیف می کنم که تمام حرفهایم را اگر شد یکجا بهش بفهمانم.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii