روز‌های تکراری، زندگانی نامفهوم و غرق در اوهام و خیالاتش را در خاطر آورد

#داستانک

درست مثل تمام این شصت و پنج سال و یازده ماه و یک هفته و دو روز گذشته، صبح بیدار شد و برای بیست و چهار هزار و سیصد و نود و نهمین بار، از پنجره به آسمان گرفته و عبوسِ خاکستری رنگ پاریس نگاه کرد.
روز های تکراری، زندگانی نامفهوم و غرق در اوهام و خیالاتش را در خاطر آورد. با خودش تکرار کرد:
"وقتی که قرار است تمام شود، دیگر چرا و چگونه اش چه توفیری دارد؟"
افکار همیشگی مثل خوره باز به جانش هجوم آوردند؛ همان افکاری که نه می شد گفت، نه می شد نوشت، و نه هیچ کس هرگز به آن ها اهمیتی داده بود. همان افکاری که آهسته و در انزوا، روح و جان حساسش را از درون خورده وتراشیده بودند.
خیالات گنگ و موهوم مثل یک دسته پرنده ی وحشی، مثل یک دسته خفاش خون آشام، در سرش شروع کردند به پروازی دیوانه وار و پُر هیاهو. جیغ می کشیدند و خودشان را به دیواره ی درونیِ جمجمه اش می کوبیدند. دلش می خواست مغزش را از کاسه ی سر بیرون بیاورد و با تمام قوا بکوبدش به دیوار، دوست داشت این حجم منحوس و پلید را که باعث و بانی تمام مکافات و بی چارگی اش بود نابود کند.
چقدر خوب بود اگر می توانست فکر نکند، اگر قادر بود مثل این خیل عظیم هم نوعانش از بام تا شام مهم ترین اندیشه اش نان و نام باشد. اگر می توانست، حتما می رفت و از این اندیشه ها به درگاه قادر مطلق توبه می کرد. بعد هم تمام کتاب هایش را می سوزاند. اصلا هر چه کتاب بود می سوزاند و از شرشان خلاص می شد.
اما حالا که نمی شد، حالا که او فرق داشت و کسی حرفش را نمی فهمید، حالا که از همه چیز خسته شده و بریده بود، دیگر تصمیم داشت به این بازی مسخره و پوچ پایان دهد.
و پایان داد.
حالا فردا باز باید برای بیست و چهار هزار و سیصد و چهلمین بار، چشم باز کند و به آسمان گرفته و عبوسِ خاکستری رنگ پاریس نگاه کند.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii