اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
قرص …ساعت را نگاه میکنم، سه و چهلویک دقیقه بعداز نیمهشب است
قرص
ساعت را نگاه میکنم، سه و چهلویک دقیقه بعداز نیمهشب است. سکوتِ سرد را صدای فلزیِ عقربهها میشکند. صدایی که از درون به عمقِ خالیِ جانم پنجه میکشد. دیگر وقتش رسیده بخوابم. قرصهای زیادی را امتحان کردهام و هیچکدام جواب ندادند. اما فکر میکنم این یکی اثر کند. بیش از یک سالِ پیش، شبی در خواب غلت زدم و از طبقهی بالای تخت افتادم. از آن به بعد، تمام پاسهای شب را نگهبانی دادم; تمامِ شب را و هرشبی که در پادگان بودم. شبهایی که خانه بودم، یا راه میرفتم یا تلویزیون میدیدم. زنم اوایل سفتوسخت پیگیرِ درمانم بود. دکترها یکمشت قرص تجویز میکردند و میگفتند درمان قطعی ندارد. زنم اسمم را گذاشته بود شبحِ سرگردان. خودش هم روزی مثل شبح ناپدید شد. یکبار دکتر گفت نباید ناشکر باشم چون یکسومِ عمر آدمها در خواب میگذرد، و من خوششانسم که عمرِ کاملی خواهم کرد.
من هم با حسابِ شبهایی که هر دقیقهاش یکساعت میگذرد، فکر میکنم عمرم کامل شده است.
قرص را از پوشش در میآورم. بزرگ است. نمیدانم باید درسته قورت بدهم یا بجومش. برای بار چندم روی بسته را میخوانم; نوشته قرص برنج را از پوشش درآورید، در محل قرار دهید، در و پنجره را ببندید، و دستِکم برای بیستوچهار ساعت محل را ترک کنید. ساعت را نگاه میکنم، سه و چهلودو دقیقه بعداز نیمهشب است. سکوتِ سرد را صدای فلزیِ عقربهها میشکند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii