آن سه‌نفر

#داستان_کوتاه

آن سه‌نفر

غروبِ یک روزِ تعطیل، در پارکی کوچک، بچه‌های قدونیم‌قد با قیل‌وقال و هیجان بازی می‌کردند. وسایلِ بازی شاملِ الاکلنگ‌، دوتا تاب، و یک سرسره بود که همه در محوطه‌ای چفتِ هم قرار داشتند. پدرها و مادرها روی نیمکت‌های اطرافِ محوطه نشسته بودند و درحالی که گپ می‌زدند، زیرچشمی بچه‌هایشان را می‌پاییدند.
بچه‌ها دنبال هم می‌دویدند، برعکس از سرسره بالا می‌رفتند، و سرِ اینکه نوبتِ تاب‌خوردنِ کدامشان است بحث و دعوا می‌کردند. چندتا از مادرها میان بچه‌ها ایستاده و مراقب بودند آن‌ها بلایی سرِ خودشان یا بچه‌های دیگر نیاورند.
ناگهان صدای جیغِ دختربچه‌ای، توجه‌ها را جلب کرد. صدای دخترک از کنارِ پله‌های سرسره می‌آمد. وقتی بقیه به آن سمت نگاه کردند، هیکلِ نخراشیده و خپله‌ای را دیدند که داشت تلو‌تلوخوران سعی می‌کرد خودش را از پله‌های سرسره بالا بکشد. زن و مردِ پابه‌سن‌گذاشته‌ای هم دوطرفِ پله‌ها ایستاده بودند. آن‌ها دست‌های آن هیکل را گرفته بودند و جملاتی از این قبیل را تکرار می‌کردند:

_پسرم! گُلِ من! تو دیگه بزرگ شدی قربونت برم. دیگه واسه خودت مردی شدی. سرسره مالِ بچه‌هاست. بیا پایین فدات شم. ببین این نی‌نی‌ها می‌خوان سُر بخورن.

اما هیکلِ گنده نعره‌ای زد و بالاخره خودش را به بالای سرسره رساند. حالا دیگر تمام حواس‌ها به این صحنه جمع شده بود. پدرها و مادرها دوان‌دوان پیش آمده و هرکدام بچه خود را بغل کرده، یا دستش را گرفته بودند. زن و شوهرِ کنارِ پله‌ها یک چشم‌شان به هیکل بالای سرسره بود و چشم دیگرشان به نگاه‌های بقیه مادرها و پدرها. زن گوشه شالش را دورِ انگشت می‌پیچید و مرد دائم یقه پیراهنش را مرتب می‌کرد. هیکلِ خپله دادِ بلند و کِش‌داری زد:

_می‌خوام سُر بخورم... الان سُر می‌خورم...

بعد روی سرسره نشست. کفل‌های غول‌پیکرش از دوطرفِ سرسره بیرون زد. صحنه خنده‌داری بود، چون او اصلاً سُر نمی‌خورد. فقط با تکان‌هایی که به بدنش می‌داد، و با کمک دست‌ها، کم‌کم از شیبِ سرسره پایین می‌آمد. از چهره‌اش پیدا بود دارد تلاش زیادی می‌کند. زبانش از بین لب‌های گوشتی و آویخته‌اش بیرون افتاده بود، و عرق از پیشانی و آبِ دهان از گوشه لبش می‌ریخت.
زن و مرد حالا به کنار سرسره آمده بودند. زن، رو به پدر و مادرها می‌گفت:

_ببخشید شما رو به‌خدا. نگاه به هیکلش نکنید. درست مثل بچه‌هاست. ولی بی‌آزاره. اتفاقاً خیلی هم مهربونه. کاری به کسی نداره.

بالاخره پسر با تقلای زیاد خودش را به پایینِ سرسره رساند. زن و شوهر می‌خواستند دستش را بگیرند و زودتر از محوطه بازی دور شوند. اما او بنای داد و فریاد و لگدپرانی گذاشت. خودش را پخشِ زمین کرد. به زمین مشت می‌کوبید و به آسمان لگد می‌زد. نعره می‌کشید:

_تاب می‌خوام... می‌خوام تاب بخورم... نه... ولم کنید... تاب... تاب... تاب...

چند دقیقه طول کشید تا زن و شوهر توانستند او را آرام کرده و از زمین بلندش کنند. وقتی او ساکت شد، تازه متوجه سکوتِ سنگینی شدند که آن سه‌نفر را احاطه کرده بود. نیمکت‌ها خالی بودند، و تنها صدای غژغژِ تاب‌های خالی که به عقب‌ و جلو حرکت می‌کردند سکوت پارک را می‌شکست.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii