خیانت‌کار.. در آغاز جوانی، پسرکی نحیف و گوشه‌گیر بودم

#داستانک

خیانت‌کار

در آغازِ جوانی، پسرکی نحیف و گوشه‌گیر بودم. گرچه چیز زیادی نمی‌فهمیدم، ولی مدام کتاب‌های فلسفه‌ می‌خواندم. ساعت‌های بسیاری در اتاق کاملاً تاریکم طاق‌باز دراز می‌کشیدم، خودم را در قبر تصور می‌کردم و به مرگ خویش می‌اندیشیدم.
مرگ مثل چیزی مرموز و اغواگر مرا در بر می‌گرفت. با او حرف می‌زدم. من مرگِ خویش را می‌شناختم. همواره کنارم بود و می‌دانستم دیر یا زود مرا به سرزمین دیگری خواهد برد. جایی که مطلقاً هیچ از آن نمی‌دانستم. مرگ معشوقه‌ی شگفت‌انگیز من بود. با او به بستر می‌رفتم و قبل‌از خواب ساعت‌ها در آغوشش می‌فشردم. گاهی مرا چنان به وحشت می‌انداخت که اشک از دیدگانم مثل فولاد مذاب جاری می‌شد، و گاه چنان سبک‌بالیِ وصف‌ناپذیری به من می‌بخشید که در آغوشش به پرواز درمی‌آمدم و به تیرگی‌ها و رنج‌های دنیا می‌خندیدم.
بارها خواستم خودم را به وصال این معشوقه‌ی اسرارآمیز برسانم، اما من هرگز ذاتاً آدم با دل‌وجرأتی نبودم. برای همین عاقبت او را رهاکردم و زن‌گرفتم. اما هنوز هم پس‌از سال‌ها، گاهی که در بستر زناشویی‌ام غنوده‌ام، یاد آن معشوقه قدیمی دلم را می‌لرزاند و قلبم شروع می‌کند به تند‌تند زدن.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii