اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مرد خانواده
#داستانک
مردِ خانواده
مشتریای به شماره امن و مخصوصِ کارش زنگ زد و گفت میخواهد هرچه زودتر مردی که هرروز رأس ساعت ۳:۴۵ با پیراهن جینِ آبی و شلوارِ کتانِ نخودی، از عرضِ خیابانِ (آ) عبور میکند، در تصادف کشته شود.
مثل بیشترِ مشتریها عجله داشت. او هم قرارها را گذاشت: "یکسوم نقد، بقیه بعد از انجام کار." سپس از مشتری خواست آدرس و مشخصات کامل خودش را همراه پیشپرداخت، توی یک کیفِ معمولی، جایی که او مشخص میکند بگذارد و برود تا او تماس بگیرد. اول مشخصاتش را چک کرد; "حسابدارِ جزءِ کارخانه بزرگی بود با زن و چهارتا بچه و دوتا نوه."
چندروز تعقیبش کرد و فهمید صبح زود، مرتب و منظم، با کتوشلوار خاکستری میرود سرِ کار و ساعتِ دوونیم برمیگردد خانه. فقط یکروز ابتدا پیشِ متخصصی در بیمارستان رفت. سپس رفت شرکتِ بیمه و آنجا کارهایی انجام داد، و چند قسط عقبافتاده را پرداخت کرد.
بعداز دیدنِ تمام اینها به این نتیجه رسید که مشتریاش انقدر پایبندِ زندگی و خانواده هست که نخواهد بعداز انجامِ کار، با ندادن بقیه مبلغِ قرارداد، خانوادهاش را با یک آدمکش حرفهای درگیر کند.
دوروز هم رأس ساعتِ ۳:۴۵ در خیابان (آ) حاضر شد و آمدن سوژه را زیرنظر گرفت. ظاهراً مشکلی برای انجام کار نبود، بنابراین تماس گرفت و قرار نهایی را گذاشت.
کارش را مثل همیشه تروتمیز انجام داد. اما وقتی برای تسویهحساب تماس گرفت، به او گفتند صاحبِ این شماره در تصادفی در خیابانِ (آ) کشته شده است.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii