وای از من و دخترم.. دیشب اولین دفعه ­ای بود که مردک را به خانه می‌­آورد

#داستانک

وای از من و دخترم

دیشب اولین دفعه ­ای بود که مردک را به خانه می ­آورد. هرهر نخودی می­ خندید و ریسه که می­ رفت دستش را جلو دهنش می­ گرفت.
هیچ چیزِ قضیه برای من خنده­ دار نبود. مردک را به آشپزخانه بردم و کاری کردم که حساب دستش بیاید، گفتم اگر دلش را بشکنی با من طرفی.
گفت: «دوستش دارم، مواظبش هستم.»
نمی­ دانم چرا ته دلم به او اطمینان ندارم. می ­ترسم با احساساتِ دخترم بازی کند – کاری که همۀ مردها می ­کنند.–
دخترم می ­خواهد با او بیشتر آشنا شود ولی من دلم نمی­ خواهد، دوستش ندارم. ولی چه ­کنم؟! او پدرِ دخترم است و دخترِ هشت ساله ­ام دوستش دارد.

نویسنده: #فل_گارنر
مترجم: #فریبا_حاج_دایی