…جزیره‌ای کوچک …پنجره را باز می‌کنم بلکه هوای خنک اقیانوس حالم را جا بیاورد

#داستان_کوتاه


جزیره‌ای کوچک


پنجره را باز می‌کنم بلکه هوای خنکِ اقیانوس حالم را جا بیاورد. دوتا قایقِ گشتِ مرزی را در نور شفق می‌بینم که دارند با سرعت نزدیک می‌شوند. گاهی برای احوال‌پرسی یا سرکشی می‌آیند. سرم را به چپ‌وراست تکان می‌دهم. پلک‌هایم را محکم به هم فشار می‌دهم و چشمانم را می‌مالم. کم‌کم حواسم نظم گرفته و به‌یاد ‌می‌آورم دیروز نزدیک ظهر بود که پایینِ برجِ فانوسِ دریایی نشسته بودم و با رادیوی جیبی‌ام به اخبار محلی گوش می‌دادم. انتظار آمدن هیچ‌کس را نداشتم، چه رسد به خانمی جوان، زیبا و خوش‌اندام. یک‌آن خیال کردم از بس به پهنه بی‌انتهای اقیانوس زل زده‌ام دچار توهّم شده‌ام. اما او واقعی بود. با یک قایق تفریحی کوچک آمده بود. آمد کنارم ایستاد، به نرده‌ها تکیه داد، نگاهی به منظره کرد و گفت:

_عجب منظره‌ای داری اینجا، فوق‌العاده است.

صدایش هم مثل صورتش جذاب بود. جواب دادم:

_من که جز تنهایی چیزی توش نمی‌بینم. آب و آب و آب. این همه آب که از صبح تا غروب روی هم قِل می‌خورن. از غروب تا صبح هم که باید بیدارخوابی بکشم.

چشمکی زد و به سمتم آمد. دستش را زیر چانه‌ام گذاشت، سرم را بالا آورد، توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت:

_و گاهی هم پری‌های دریایی که از آب بیرون میان.

لبخندش را پاسخ دادم و گفتم:

_راستش تو اولین پری دریایی هستی که تاحالا این اطراف دیده شده.

هم‌صحبت خوبی بود. می‌گفت بااینکه دوروبرش پر از آدم‌های رنگ‌ووارنگ است ولی رنگِ دل هیچ‌کدامشان با او جور نیست و همیشه، مثل جزیره‌ای کوچک میانِ اقیانوس، بینِ آنها احساس تنهایی می‌کند. می‌گفت وقتی پانزده‌ساله بوده به‌ خواست خانواده‌اش، زنِ مردی فوق‌العاده پول‌دار به نام "مک‌کوهن" شده که جای پدرش است. ولی بااین‌حال شوهرش به او خیانت می‌کند. می‌گفت دیگر بُریده و دلش می‌خواهد نیمه‌های امشب با قایق تفریحی‌اش تا نزدیکی مرز برود و آنجا سوار کشتی یک قاچاقچی بشود و فرار کند. برایش از قایق‌های گشت مرزی که شب تا صبح روی اقیانوس پرسه می‌زنند گفتم. بلند‌بلند خندید و جواب داد:

_قاچاقچی‌ها حرفه‌ای هستن. منم نقشه‌ای دارم و بهشون کمک می‌کنم.

اسم مک‌کوهن را قبلاً شنیده بودم. شرکت تجاری بزرگی داشت. شایع بود انقدر خسیس است که هرگز کشتی‌هایش را بیمه نمی‌کند، چون معتقد است از هر هزار کشتی ممکن است یکی غرق شود، که پول آن یک کشتی کمتر از حق بیمه تمام کشتی‌هایش می‌شود.
من باید می‌رفتم بخوابم که شب توان کافی برای ایستادن پای چراغِ فانوس و علامت دادن داشته باشم. اما مگر چندبار در زندگی یک نگهبانِ تنهای فانوس دریایی چنین موقعیتی پیش می‌آید؟
رفتیم اطراف جزیره کوچکِ فانوسِ دریایی و قدم زدیم. تا ظهر روی صخره‌ها نشستیم، به صدای امواج و مرغ‌های ماهی‌خوار گوش دادیم، عبور کشتی‌های تجاری و گشتی‌های مرزی را دیدیم و از هر دری صحبت کردیم. بعد او گفت برای ناهار یک سوپرایز حسابی دارد. رفت و از توی قایقش کلی غذا و چند بطری ویسکیِ حسابی آورد. ناهار را همان‌جا پایینِ برجِ فانوس خوردیم و قرار شد برویم بالا تا تجهیزات چراغِ فانوس را نشانش بدهم. تا غروب توی اتاقک فانوس دریایی باهم گپ زدیم و مشروب و ژامبونِ دودی و زیتون خوردیم. هوا که تاریک شد من مستِ مست بودم ولی نه آن‌اندازه که وقتی دست انداخت دورِ گردنم و به‌طرف تختِ یک‌نفره هلم داد، حالی‌ام نشود چطور باید انتقام خیانت‌های شوهر پیرش را بگیرم. بعد از آن بود که مثل جنازه افتادم و تا همین الان هیچ چیز نفهمیدم.

قایق‌های گشتی کنار اسکله کوچکِ پای برج پهلو گرفته‌اند. دارم چهار مأمور را می‌بینم که از قایق‌ها پیاده می‌شوند. خوشبختانه اثری از پری دریایی و قایقش نیست، وگرنه برایم گران تمام می‌شد. فکری به‌سرم می‌زند: نکند دیشب واقعاً خواسته نقشه‌ احمقانه‌اش را عملی کند و هنگام فرار از مرز دستگیر شده و حرفی درباره من زده باشد! باید تا مأمورها بالا نیامده‌اند بطری‌های ویسکی و باقی شواهد را سربه‌نیست کنم. نباید بفهمند دیشب سرِ پست نبوده‌ام. برای طبیعی جلوه‌دادن صحنه، رادیوی جیبی را روشن می‌کنم. گوینده اخبار محلی دارد چیزهایی درباره برخورد بزرگترین کشتی تجاری منطقه با صخره‌ها و غرق شدنش در نیمه‌های شب گذشته می‌گوید. کشتی‌ای که پر از کالاهای گران‌قیمت، و متعلق به شرکت "مک‌کوهن" بوده.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii