ولی خب ….. وقتی خیلی کوچیک بودم، مثل بیشتر پسر بچه‌ها، دلم ضعف می‌رفت واسه داشتن دوچرخه

ولی خُب...

وقتی خیلی کوچیک بودم، مثل بیشتر پسر بچه‌ها، دلم ضعف می‌رفت واسه داشتن دوچرخه. اما قسمتم فقط وعده‌های "باشه سَرِبُرج" و "اگه معدلت فلان شد" بود.
توی همین حال‌وهوا بودم که همسایه‌مون‌ یه دوچرخه‌ی نو واسه پسرش خرید. لعنتی درست همونی بود که من شب‌ها خوابش رو می‌دیدم. همون رنگ، همون شکل، همون اندازه. اصلاً انگار رویای من بود، زیر پاهای اون. ولی اون احمق دائم می‌کوبیدش به دیوار و زمین. هنوز ده روز نگذشته بود که دوچرخه دیگه نو نبود هیچ، حسابی درب‌وداغون شده بود.
یه روز لنگِ‌ظهر، از پنجره دیدم دسته‌ی دوچرخه رو تکیه داد به دیوار و به‌دو رفت توی خونه‌شون. دوچرخه‌ رکابش در رفته بود و لاستیک‌هاش باد نداشت. تکونی خورد و تالاپی افتاد روی زمین. دیگه تحمل نداشتم. رفتم آوردمش توی حیاط و اول با آفتابه روش آب ریختم. قشنگ شُستمش تا برق افتاد. بعد با تلمبه‌ای که بابام موتور قراضه‌اش رو باد می‌زد، باد لاستیک‌هاش رو میزون کردم و روغن‌کاریش کردم.
آخر سر هم از ترس این‌که کسی نبینه و اَنگِ دزدی بهم نخوره، جَلدی بُردم گذاشتمش توی کوچه کنار دیوار. از پشت پنجره نگاهش می‌کردم. از تمیزی و برقی که می‌زد، قند توی دلم آب می‌شد. چند دقیقه بعد، بچه‌ی همسایه برگشت و عینهو یابو پرید پشت چرخ و د ِبرو که رفتیم. گمونم اصلاً حالیش نشد چه‌قدر دوچرخه فرق کرده. دلم می‌خواست از پنجره داد بگشم: «اوهوی گوساله! مراقب دوچرخه‌ی به این خوشگلی باش.» می‌خواستم بگم: «حیفِ این دوچرخه واسه تو.» ولی خُب... دوچرخه مال اون بود. پولش رو داده بودن. مال مردم بود.
امروز دخترِ همسایه رو دیدم. سر کوچه از ماشین شاسی‌بلند شوهرش پیاده شد و اومد به پدر و مادر پیرش سر بزنه. وقتی قبل از زدن زنگِ در، به دیوار نم‌زده و آجری تکیه کرد، و من از لای پرده، چشم‌های غم‌زده‌اش رو دیدم، یاد اون دوچرخه‌ و خاطره‌اش افتادم. دوچرخه مال داداش اون بود، اونم حالا مال مردم.
دوست داشتم مثل زمان نوجوونی‌مون آروم صداش کنم تا بیاد توی حیاط با هم گپ بزنیم. می‌خواستم مثل اون روز ظهر که به دوچرخه رسیدم و روبه‌راهش کردم، به اونم برسم، ولی خُب...

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii