اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
ژاکلین و سعیدرضا با من و همسرم ورودی یک سال بودیم توی رشتهی فلسفه
#داستانک
ژاکلین و سعیدرضا با من و همسرم ورودی یک سال بودیم توی رشته ی فلسفه. وقتی ما ازدواج کردیم، کماکان با بچه های هم دوره ای ارتباط داشتیم، و وقتی نسترن گفت سعیدرضا و ژاکلین نامزد کرده اند، دهانم از تعجب جوری باز ماند که نسترن از خنده ریسه رفت. آخر آن دختر پر از شیطنت که حتی از نظریات شوپنهاور هم جُک میساخت کجا و سعیدرضا ی جدی و مسلط به فلسفه ی اسلامی کجا؟ ژاکلینی که پدر و مادرش فقط به خاطر شرایط و ظاهری، مسلمان بودند کجا و سعیدرضا که پدرش خادم افتخاری حرم امام رضا و صاحبِ یک پُست نسبتا مهم دولتی بود کجا؟
میدانستیم که ژاکلین بعد از گرفتن مدرک کارشناسی، درس را رها کرده و رفته است دوبی. اما به دلایلی که نمیدانستیم، بعد از چندین سال برگشته بود ایران و حالا داشت با سعیدرضا ازدواج میکرد.
سعیدرضا هم گرایشش را عوض کرده بود و تا جایی که من خبر داشتم دکترای الهیات را تمام کرده بود.
من و نسترن به مجلسشان دعوت بودیم، و بیشتر از روی کنجکاوی بود که رفتیم. مجلس آبرومندی بود ولی با یک نگاه ساده میشد میهمان های طرف عروس را از میهمان های داماد تشخیص داد.
یک طرف کراوات بود، یک طرف یقه دیپلمات. یک طرف دست و سوت، یک طرف صلوات.
چند بار هم احساس کردم دارد بحثی بین دو طرف در میگیرد که هر بار با میانجی گری پدر بچه ها یا یکی دیگر از بزرگ تر ها به خیر گذشت.
چند سال بعد از آن شب، یک بار اتفاقی ژاکلین را توی بانک دیدم. یعنی در واقع او بود که مرا شناخت، چون آن خانم مقنعه و چادر به سری که به من سلام کرد، هیچ شباهتی به دختر هفت قلم آرایشی که من میشناختم نداشت.
از حال و احوالش جویا شدم و تا وقتی نوبتش بشود، فهمیدم سعیدرضا الان استاد دانشگاه است و یک پسر هم دارند.
خیلی دلم میخواست بپرسم: "چی شد که تو با سعیدرضا ازدواج کردی؟" ولی این درجه از پررویی را در خودم سراغ نداشتم. با خودم گفتم : "کاش نسترن الان جای من بود."
اتفاقا نسترن حدود یک هفته بعد، وقتی چند گیلاس با هم زده بودیم و طبق معمول بلبل زبان شده بود، شروع کرد از کلاسِ مثلا ایروبیک و در اصل آموزش رقصش تعریف کردن و خندیدن. یکدفعه قیافه اش جدی شد و پرسید:
"فکر میکنی مربی رقص عربیمون کیه؟"
بعد قاه قاه زد زیر خنده، جوری که اشک از چشم هایش راه افتاد.
صبح که با سردرد بعد از مستی از روی تخت خواب بلند شدم، نگاهی به نسترن که با موهای پریشان و دهان باز، غرق در خواب بود کردم و دو تا کلمه توی سرم دنگ و دنگ صدا کرد؛ ژاکلین! رقص عربی!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii