شمع‌ها را من خاموش می‌کردم …هرسال، وقتی سالگرد مرگم می‌شود، همین کار را می‌کند

#داستانک

شمع‌ها را من خاموش می‌کردم


هرسال، وقتی سالگرد مرگم می‌شود، همین کار را می‌کند. می‌رود کنار بزرگراه، ‌جایی که هشت‌سال پیش برای آخرین‌بار مرا دید، روی بلوک‌های سیمانی می‌نشیند و چنددقیقه‌ای مات‌ومبهوت به بزرگراه و ماشین‌هایی که با سرعت عبور می‌کنند خیره می‌شود. می‌بینم قطرات اشک از گونه‌اش می‌آیند پایین. ‌بعد بلند می‌شود می‌رود دنبال زندگی‌اش. راستش اینجوری بیشتر دوست دارم. هیچ خوش نداشتم بیاید سر گورم و شیون راه بیندازد. همچنین خوشحالم که آدم مناسبی سر راهش قرار گرفت. هرچند اوایل سختم بود ببینم بغلش می‌خوابد. اما وقتی بچه‌شان به‌دنیا آمد و اسم من را رویش گذاشتند، دلم کمی آرام گرفت. امروز پنجمین سالگرد ازدواجشان است. مثل هرسال کادو و کیک و شمع و گل و... من هم طبق‌معمول خودم را دعوت کرده‌ام. همراهشان می‌گویم و می‌خندم. برای هم‌نامِ کوچکم شکلک درمی‌آورم و او هم می‌خندد. وقتی می‌خواهند شمع‌ها را فوت کنند، در آغوش او می‌نشینم. سرش را که جلو می‌آورد و چشم‌هایش را می‌بندد، درست زمانی که لب‌هایش را غنچه‌می‌کند، من لب‌هایش را می‌بوسم. و او مرا همراه با آرزوهایش به سمت شمع فوت می‌کند.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii