#داستانک



هنوز یادم هست آن سال های دوری را که پنجشنبه شب ها، وقتی ذوج های جوان را می‌دیدم که دست در دست هم توی خیابان های شلوغ شهر قدم می‌زنند و سر در گوش هم نجوا می‌کنند، با نگاهی آمیخته از شوق و حسرت، تماشایشان می‌کردم و با خودم می‌گفتم یعنی می‌شود یک شب من هم دست محبوبم را بگیرم و مثل این ها پُر از شور و حرارت و اشتیاق، قدم بزنیم و برویم کافه یا بستنی فروشی؟
یا وقتی شب ها از کوچه های خلوت عبور می‌کردم و چراغ های روشن خانه ها را می‌دیدم، و صدای به هم خوردن بشقاب و قاشق ها را که برای شام سر سفره می‌آوردند می‌شنیدم، و از هر خانه ای بویی می‌آمد؛ کتلت، سیب زمینی سرخ شده، کباب، قُرمه سبزی، حتی بوی پیاز داغ، دلم چه ضعفی می‌رفت. هم از گرسنگی، هم از گرمایی که احساس می‌کردم پشت این در و دیوار و پنجره ها، بین آدم های توی خانه موج می‌زند.
دلم می‌خواست خیلی خیلی زود صاحب همه ی این چیز ها بشوم.
دلم می‌خواست اسم دخترم را بگذارم مانیا و اسم پسرم را مانی.
دلم می‌خواست حسابی عاشق همسرم بشوم و انقدر مراقبش باشم که هیچ وقت احساس تنهایی و کمبود نکند.
دلم می‌خواست وقتی که مثل فرشته ها خواب است انقدر نگاهش کنم تا بیدار شود.
دلم می‌خواست یک روز یکهویی بیایم خانه و بگویم چمدان ببند برویم شمال. او هم از ذوق بپرد توی بغلم و ببوسدم. بعد راه بیفتیم؛ ساده و سبکبار و آزاد. توی جنگل ها برای خودمان جوجه کباب درست کنیم و ذرت ذغالی بخوریم.
خیلی خوب می‌شد، خیلی کیف داشت، خیلی رویایی بود. خیلی.
فقط اگر این سه حرف لعنتیِ اچ.آی.وی از همان کودکی به من نچسبیده بود.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii