حملات ادواری خاطرات.. از همان روز اول، سرنوشت این‌جور رابطه‌ها معلوم است

#داستانک

حملاتِ اَدواریِ خاطرات

از همان روز اول، سرنوشت این‌جور رابطه‌ها معلوم است. بارها به آن‌ها گفته بودم; هرروز می‌رفتم زیر درخت می‌ایستادم و نگاهشان می‌کردم. به تو می‌اندیشیدم و برسرشان فریاد می‌زدم:

_رابطه‌ای که یک طرف استوار و پابرجا باشه، و طرف دیگه هرلحظه با هر بادی به سویی بره... رابطه‌ای که برای یکی همه‌چیز باشه، و برای دیگری فقط یکی از روابطش... رابطه‌ای که پیامدِ تموم شدنش، برای یک طرف فقط خوابی کوتاه و بعد آغاز روابط تازه باشه، و برای طرف دیگه مرگ و نیستی... چنین رابطه‌ای چه سرانجامی جز جدایی داره؟!

انقدر داد می‌زدم که می‌آمدند دست‌وپایم را می‌گرفتند و می‌بردند.
حالا از پنجره اتاقم نگاهشان می‌کنم. آخرین برگ زرد هم رقص‌کنان از چنارِ بلندِ حیاطِ آسایشگاه جدا می‌شود. به تو می‌اندیشم و رو به هم‌اتاقی‌هایم فریاد می‌کشم:

_دیدید؟ دیدید بالاخره تموم شد؟ دیدید هیچ‌کی نَموند... هیچ‌کی نمی‌مونه. گفته بودم... من آخرش رو می‌دونستم. همیشه آخرش همینه.

دوباره می‌آیند. می‌خواهند باز دست‌وپایم را بگیرند و ببرند. اما یک‌روز همه‌شان خواهند فهمید من راست می‌گفته‌ام. خاطرات به هیچ‌کس رحم نخواهند کرد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii