گندم و جو.. دل توی دل‌مان نبود

گندم و جو

دل توی دل‌ِمان نبود. تا نوبت به ما برسد و برویم داخلِ آن اتاقِ کم‌نور، و همسرم دراز بکشد روی تخت، دست همدیگر را سفت گرفته بودیم و همه‌اش خداخدا می‌کردیم بچه سالم باشد.
دکتر دستهٔ دستگاه را حرکت می‌داد و چیز‌هایی را علامت‌ می‌زد. سعی کردم خونسرد باشم و در آن تصویرِ کوچکِ سیاه و سفیدِ برفکی، نشانه‌ای از آشنایی پیدا کنم. سَرَش معلوم بود، پاها هم دیده می‌شدند. کمی که دقت کردم دست‌هایش را هم دیدم. دکتر دکمه‌ای را روی دستگاه فشار داد، و ما صدای گارامپ و گورومپِ منظم و تندی را شنیدیم. وقتی دکتر هیجان و شادی ما را دید، خندید و گفت:
_ صحیح و سالم. کاملاً نُرمال و عالی.
من و همسرم به هم نگاه کردیم، لبخند زدیم و هم‌صدا گفتیم:
_خدا رو شکر.
عکس و جواب را گرفتیم، تشکر کردیم و داشتیم از اتاق بیرون می‌آمدیم که دکتر گفت:
_ شما که نپرسیدید... ولی دختره.

بیرون که آمدیم، گوشی همسرم زنگ خورد:
_ سلام مامان. آره اومدیم بیرون. خداروشکر نُرماله... آره... گفت دختره.... باشه میایم اونجا.

سرِ راه شیرینی خریدیم و رفتیم منزل پدر‌خانمم. تا وارد شدیم، مادرِ همسرم او را در آغوش گرفت و گفت:
_ دختر خیلی هم خوبه... دختر شیرینه... دختر برکته... دختر عصای پیریِ مادر و پدرشه.... اصلاً حدیث داریم خدا هر کس رو دوست داره بهش دختر می‌ده... پسر چیه؟ همه‌ش شرّ و مصیبت.

مادر می‌گفت و خواهر‌های همسرم تأیید می‌کردند.
من از شنیدن این حرف‌ها گیج شده بودم، که پدرخانمم دستی به شانه‌ام زد و گفت:
_ چیه پسرجان؟ ناراحتی نداره که... هیچ عیب نداره.

بعد با خنده ادامه داد: «جو کاشتی، می‌خواستی گندم درو کنی؟!» حالا وقت زیاد دارین.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii