اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
شده تا حالا دقت کنی که ما چقدر به استفاده کردن از بعضی جملات کلیشهای عادت کردهایم؟
شده تا حالا دقت کنی که ما چقدر به استفاده کردن از بعضی جملات کلیشه ای عادت کرده ایم ؟
آن هم بدون فکر کردن و همین جور طوطی وار؟
مثلا خیلی راحت می گوییم :
"فلانی دیگر کارد به استخوانش رسیده است."
بیا یک دقیقه به همین جمله فکر کنیم ؛ نوکِ تیز کارد را در نظر بگیر ، بُرّندگی لبه کارد را تجسم کن ، آن وقت خیال کن این جسم سرد و سخت را فرو کنند توی بازو یا ران پایت ! اول چند لایه از پوست نازکت را به راحتی می دَرَد و بعد می رسد به رگ و پِی و عصب و گوشت . همه را با هم می بُرد و جلو می رود. انقدر می بُرد و می رود تا به سفیدی و سختی استخوان می رسد . حالا یا آن را می خراشد و رد می شود ، یا اگر ضربه محکم تر باشد ، آن را هم خُرد می کند و می شکند ، یا که بین دو تا استخوان گیر می کند . و در همین حال خون است که از رگ و گوشتِ پاره شده ، با هر ضربانِ قلب فواره می زند .
حالت کمی بد شد نه؟
پس ببین آن که کارد به استخوانش رسیده چه حالی دارد.
بیا و از این به بعد در به کار بردن جمله های کلیشه ای بیشتر دقت کن ؛
مثلا اگر کسی اصرار داشت باور کنی که دوستت دارد ، انقدر راحت و بی خیال نگو :
"ولی من احساس خاصی نسبت به شما ندارم"
یا
"تو جای برادرم هستی"
یا
"من همیشه به چشم خواهری بهت نگاه کردم"
شاید آن بی چاره واقعا کارد به استخوانش رسیده باشد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhos_khatkhatiii