دفترچه جادویی

دفترچه جادویی

اولین برگ دفترچه را به راننده تاکسی خواب‌آلود و بدعُنُقی داد که در آن اولِ صبح، او را به محله‌ای در بالای شهر رسانده بود. برگِ دوم را داد به مشاورِ املاک و از او خواست هرچه زودتر خانه‌ای لوکس و مبله در بهترین منطقه شهر برایش پیدا کند. مشاوران املاک، برعکس راننده تاکسی آدم‌های شادی بودند و به او قول دادند خیلی فوری خانه را برایش بخرند. از دفتر مشاور املاک تا خانه پدرزنش راهی نبود. تصمیم گرفت پیاده برود و سری هم به یک نمایشگاه خودرو بزند. در نمایشگاه، سومین برگ دفترچه را روی کاپوت یک ماشین گران‌قیمت گذاشت و از فروشنده پرسید چه مبلغی باید بابت خرید ماشین بنویسد؟!
از نمایشگاه خودرو مستقیم به جلو خانه پدرزنش رفت و انگشتش را روی شاسی زنگ فشرد و نگه داشت. از خلال صدای زنگ، صدای زنش شنیده می‌شد که می‌گفت: «زود تماس بگیرید بیان.»
زنش که در را بازکرد، انگشتش را از روی شاسی زنگ برداشت.
زنش گفت: «چیه؟ چه خبرته؟ باز زدی بیرون اومدی این‌جا؟»
او گفت: «اومدم بچه‌ها رو ببرم خونه.»
زنش گفت: «ای خدا... کدوم خونه؟! مگه ندیدی قاضی گفت حق نداری باهاشون تنها باشی؟»
او درحالی که برگه‌های دفترچه را یکی‌یکی می‌کند و به سمت زنش پرت می‌کرد گفت: «بیا... بیا بگیر! هرچی بخوای هست... خونه خریدم، ماشین خریدم، هرچی پول بخوای دارم. دیگه تو و بابات و قاضی نمی‌تونین بچه‌هام رو بگیرید.»
در همین هنگام، دو مرد با لباسِ هم‌سان از پشت بازوهایش را گرفتند، و باوجود تقلا و داد و فریادی که می‌کرد به آمبولانس منتقلش کردند.
زن خم شد و دفترچه را برداشت; روی تمام برگه‌ها اسم دختر و پسرشان، و خود زن نوشته شده بود. یکی از دو مردِ لباس‌فرم پوش آمد و از زن عذرخواهی کرد. زن دفترچه را به او داد. مرد گفت: «دیروز دکتر این دفترچه‌ها رو بهشون داد و خواست خیال کنن هر آرزویی که دارن، اگه تو دفترچه بنویسن برآورده می‌شه... فقط اون بود که دفترچه‌ا‌ش رو تحویل نداد.»

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii