آرزو‌ها.. وقتی همسرم پرسید:

#داستان_کوتاه

آرزو‌ها

وقتی همسرم پرسید:
"عزیزم بزرگترین آرزوت چیه؟"
با خلوص نیت یک مرد خوب جواب دادم:
"دلم می‌خواد همین خونه که توش زندگی می‌کنیم مال خودمون باشه و بجای اون ابوقراضه، یک ماشین درست حسابی تو پارکینگ بود. یک حساب تپل هم تو بانک داشتیم که دیگه هیچ‌وقت حرف خرجی و چک و گرونی و رکود اقتصادی و قبض‌ها و کوفت و زهرمار بینمون نباشه. بعدش یک روز من و تو و بچه‌ها با ماشین خودمون بزنیم به جاده; از سمت شمال شروع کنیم به گشتن. بین راه اکبرجوجه بزنیم و قلیون میوه‌ای بکشیم. یک ویلای بزرگ بگیریم با ساحل اختصاصی و جت‌اسکی کرایه کنیم و بریم آب‌گرم و تو جنگل کباب و چای هیزمی درست کنیم و بارون بیاد و خیس بشیم. از سمت غرب بریم تا جنوب و از مرکز دوباره بیایم بالا. خلاصه انقدر همه جا رو بگردیم و عشق کنیم و زندگی کنیم که دلمون واسه خونه تنگ بشه. واسه همین چهار تا دیوار که الان انقدر برامون تکراری و کسالت‌بار شده."
همسرم دستم را گرفت، فشرد و گفت:
"خیلی عالی می‌شد نه عزیزم؟ باید کلی هم سوغاتی می‌خریدیم."
گفتم:
"محشر می‌شد."
در تمام مدتی که داشتم این آرزو را با کلمات به تصویر می‌کشیدم، ناخودآگاه یادی در گوشه‌ای از ذهنم اندک‌اندک برانگیخته می‌شد. تصویر کسی که پیش از این، سال‌ها قبل، درست مثل همین سؤال را از من پرسیده بود.
دختری بود که خیلی قبل از آشنایی و ازدواج با همسرم، با صلاح‌دید خانواده، به خواستگاری‌اش رفته بودیم و مدتی با هم نامزد بودیم. طبق توافق خانواده‌ها قرار بود برای آشنایی بیشر، گاهی با هم بیرون برویم و صحبت کنیم.
آن‌وقت‌ها حدود بیست و دو-سه سال داشتم; با ذهنی به شدت فعال، جستجوگر، آشفته، ناآرام، و طالب فهمیدن همه چیز.
بیشتر اوقات در پارک بزرگ شهر قدم می‌زدیم و در محیط سرسبز و هوای خنک آن گفتگو می‌کردیم. چند دیدار اول فقط حرف‌های کلیشه‌ای و معمول بود، تا به‌ قول معروف یخ‌مان آب شد و سعی کردیم درونیات‌مان را بدون پرده بیان کنیم. وقتی حرف می‌زدم با دقت گوش می‌داد و می‌کوشید با استفاده از داشته‌هایی که در دبیرستان آموخته بود، حرف‌هایم را تایید کند. من از اگزیستانسیالیسم، پیوندش با ادبیات داستانی، معنای ماهوی وجود در آثار سارتر و کامو، حرف می‌زدم و او می‌گفت عاشق فلسفه است. از آرتور رمبو و آندره برتون می‌گفتم و او سر تکان می‌داد. از جنایت و مکافات و جنگ و صلح برایش نقل قول می‌کردم و او عشق وافرش به ادبیات روس را عیان می‌نمود. خلاصه من با اطلاعات کم و خوانده‌های پراکنده و معلومات ناقصم، با از بر کردن چند تا نظریه روانشناسی فروید و یونگ، و یک مشت اصطلاحات پرطمطراق و قلمبه، خیال می‌کردم شده‌ام بت دانش و او چشم بسته قبولم دارد. تا این‌که یک بار رشته کلام رفت سر بحث وجود و عدم وجود خدا. او بجز برهان علیت چیزی در اثبات وجود خدایش نداشت، و من دیوانه‌وار اراجیف بی سر و تهی از نیچه و دکارت و مارکس سر‌هم می‌کردم که خودم هم نمی‌فهمیدم. دیدار خوبی نبود و در سکوت از هم جدا شدیم، اما در ملاقات بعدی متوجه شدم برای اولین بار مرا "عزیزم" صدا زد.
پرسید:
"عزیزم بزرگترین آرزوت چیه؟"
من هم با حماقت یک ایدئالیست خام و دنیا ندیده گفتم:
"دلم می‌خواد با هم بشینیم یک دور کامل تاریخ تمدن ویل دورانت رو بخونیم، بعد هم تاریخ فلسفه‌اش رو. اصلا هر شب من کتاب بخونم و تو گوش کنی و با هم توی عالم معنی غرق بشیم. حرف بزنیم و سعی کنیم با هم به هویت مخفی شده پشت ظاهر کلمات راه پیدا کنیم. بعضی شب‌ها هم برای رفع خستگی، فیلمی از فدریکو فلینی یا کریستف کیشلوسکی ببینیم و فریم به فریم نقدش کنیم."
درست یادم نیست دیگر چه خزعبلاتی به‌هم بافتم، اما آن ‌زمان این‌ها واقعا بزرگترین آرزوهایم بودند.
این اولین و آخرین باری بود که کلمه "عزیزم" را از زبانش شنیدم، چون روز به روز روابط سردتر و دیدار‌ها کمتر و کوتاه‌تر شد. تا جایی که روزی مادرم گفت دیگر نباید به دیدنش بروم. گفت پدرش تماس گرفته و گفته صلاح نیست روابط ادامه داشته باشد. طبیعی بود که کمی ناراحت شدم و مدتی دمق بودم، چون اصلا نمی‌فهمیدم چرا باید این‌طور بشود؟
هر چه بود گذشت و من به خدمت سربازی رفتم. بعد وارد بازار کار شدم و ازدواج کردم و بچه دار شدیم و تا این لحظه اصلا به یادش نبودم. راستش کاملا فراموشش کرده بودم و اگر همسرم درست با همان کلمات و حتی با همان لحن، آن سؤال را نمی‌پرسید، شاید هرگز هم به‌ یادش نمی‌افتادم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii