دایره‌ی خالی.. اولین‌بار که از تنهایی ترسید نوزاد بود

#داستانک

دایره‌ی خالی

اولین‌بار که از تنهایی ترسید نوزاد بود. نیمه‌شب از خواب پرید و به اطراف نگاه‌‌کرد. اتاق ساکت و تاریک بود. شروع‌کرد به گریستن. آنقدر گریه‌کرد که مادر پیشش آمد.
دفعه‌ی بعد که تنهایی گریبانش را گرفت تازه زبان باز کرده بود; شروع‌کرد به حرف‌زدن و دوست‌شدن با آدم‌ها. دوستی با آدم‌ها مدت زیادی تنهایی را پس‌زد، اما در نوجوانی باز ترس به جانش افتاد. این‌مرتبه تنهایی از دفعاتِ قبل هول‌ناک‌تر بود. ولی او تسلیم نشد، عاشق شد. فرشته‌ی عشق مدت کوتاهی دیوِ تنهایی را تاراند، و بعد معلوم شد در این مدتِ کوتاه، عشق موذیانه مشغول کمک به تنهایی برای بزرگ‌تر شدن بوده. حالا تنهایی چنان رشد کرده بود که می‌توانست دهانِ سیاهش را بگشاید و او را درسته ببلعد. او ترسیده بود. او تنها بود. برای همین ازدواج کرد. با ازدواج، دنیایش دگرگون شد. همیشه کار داشت و وقت نمی‌کرد به تنهایی فکر کند. کم‌کم سروکله‌ی بچه‌ها پیدا شد و گرفتاری‌ روی گرفتاری. بعد آن‌ها رفتند و با نوه‌ها برگشتند. دوروبرش چنان پُر بود که ترسِ دیرینه را فراموش کرد. حتی وقتی پدر و مادر رفتند، بچه‌ها و نوه‌ها آنقدر شلوغش کردند که آن را هم ازسرگذراند. تا اینکه سال‌ها بعد، نیمه‌شب از خواب پرید و به اطراف نگاه کرد. نفسش نامنظم بود و قلبش می‌کوبید. عرقِ سرد بر پیشانی‌اش نشست. در تاریکی و سکوتِ اتاق دهانِ سیاه و بزرگی را دید که داشت به او نزدیک می‌شد. خواست فریاد بکشد، اما آرواره‌هایش قفل شده بودند و صدا در گلویش گیرکرد. شروع‌کرد به گریستن. آن‌قدر گریه‌کرد تا رفت پیش مادر.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii