اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
تجاوز
#داستانک
تجاوز
رادیو داشت درباره چندنفر که اخیراً در پوشش رانندهتاکسی دست به تجاوز و سرقت از مسافران زده بودند صحبت میکرد. با خودم گفتم مردم دیگر به تاکسی هم اعتماد نمیکنند. حالا ما که مجبوریم برای خرجِ خانهمان تا بوقِسگ کلاج و ترمز بگیریم، نانمان آجر میشود.
ساعتِ تاکسی دو و بیستوسه دقیقه بعداز نیمهشب را نشان میداد، که ماشین را کنارِ پارک نگهداشتم و دواندوان بهسمت توالت رفتم. سکوتِ شب بر همهجا حاکم بود و من در این سکوت، قبلاز ورود به توالت، صدای آهواوه را بهوضوح شنیدم. صدایی که دلم را یکجوری کرد و بهمحض ورودم قطع شد. حوصله دردسر نداشتم، اما غیظ نهفتهای که از برنامه رادیو در درونم بیدار شده بود، مرا خشمگین کرد. چندقدم از درِ توالت فاصله گرفتم تا زمان و فضای کافی برای عکسالعمل داشته باشم. شاید طرف چاقو داشت. شاید زنجیر میکشید. با مشتهای گرهکرده و پاهای باز ایستاده بودم، که درِ توالت آرام باز شد. پسرِ نوجوانی با چابکی از کنارم دوید و رفت. لاغراندام بود و زیرِ بغلش یک ترازوی وزنکشی داشت. هرچه صبرکردم، متجاوزِ پستفطرت بیرون نیامد. عاقبت در را با لگد هُلدادم و به توالتِ خالی که هیچ راهِ دررویی نداشت ماتم بُرد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii