…امروز صبح، خیلی زودتر از روز‌های معمول بیدار شدم

#داستانک


امروز صبح ، خیلی زودتر از روز های معمول بیدار شدم . نه برای ورزش ، نه برای یک قرار خصوصی ، نه برای با دوستان به طباخی رفتن ؛ برای این که بروم کلّی سگ دوی کنم و خودم را به هر آب و آتشی بزنم تا چک امروزم را که اتفاقا خیلی هم مهم است و تمام اعتبار و آبروی چندین و چند ساله ام در بازار گرو آن است ، هر جور شده پاس کنم .
تمام شب داشتم با خودم حساب و کتاب می کردم که : اگر ... انقدر که قولش را داده بود بدهد و ... هم طلبش را پرداخت کند و چک ... هم امروز وصول شود ، توی حسابم هم که انقدر دارم و با پول نقدی که در خانه دارم می شود انقدر . ته آن کارتم هم انقدر مانده بود و اگر خانمم خرجش نکرده باشد شاید جور بشود .
اعداد و ارقام تا خود صبح توی سرم می رقصیدند ؛ نه رقص کُردی و آذری ، رقص قبایل بدوی آدم خوار ، قبل از تناول قربانی نگون بختی که من باشم .
خلاصه که بیداری هم ادامه همان کابوس ها بود منتهی در روز روشن و با چشمان باز.
وقتی پشت فرمان ماشین نشستم تا روز پر استرسم را شروع کنم ، دیدم یک برگ جریمه بین شیشه و برف پاک کن است . پاییز تمام زیبایی هایش را جمع کرده بود توی یک برگ زرد و نارنجی بزرگ ، و گذاشته بود آنجا تا به جرم بی توجهی و بی تفاوتی نسبت به آن همه لطف و زیبایی جریمه ام کند .


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii