اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
زندگی جدید.. پسرم میدود و میخندد
زندگیِ جدید
پسرم میدود و میخندد. دارد با بچهها فوتبال بازی میکند، نه مثل سابق که پشت دروازه روی ویلچر مینشست و نگاه میکرد. حالا در خط حمله است و از همه بچهها تندتر میدود. همتیمیهایش تلاش میکنند توپ را به او پاس بدهند تا گل بزند. بعد از هر گل میآید خودش را در آغوشم میاندازد. به بدنم فشارش میدهم و موهای خیس از عرقش را نوازش میکنم. عطر تنش را به مشام میکشم. باز میدود قاطی بچهها و فریاد شوق میکشد. تشویق میکنم «آفرین پسرم! بدو... بدو. تو میتونی».
مادر و پدر چند تا از بچهها زیرچشمی نگاهم میکنند. کسی دست روی شانهام میگذارد. بر میگردم. پدرِ پسرم است. به جمع شاد بچهها اشاره میکنم و میگویم «ببین! ببین پسرمون چه بازیای میکنه».
رویش را از محوطه بازی برمیگرداند و میگوید: «بسه دیگه... بسه».
خورشید دارد پشت درختان پارک غروب میکند. باید برویم خانه. پسرم از تاریکی میترسد. قبلاً نمیترسید، ولی از وقتی گذاشتندش توی آن چاله، هر شب میآید توی تختم، بغلم میکند و میگوید: «مامان میترسم... خیلی تاریکه».
و من برایش تمام چراغهای خانه را روشن میکنم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii