اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
نظرکرده.. هنوز دو سال از ازدواجشان نگذشته بود که در روستا چو افتاد «زن اوستا غلام اجاقش کوره»
نظرکرده
هنوز دو سال از ازدواجشان نگذشته بود که در روستا چو افتاد "زن اوستا غلام اجاقش کوره". کار به جایی رسید که زنهای پله نشین ده، آنها را به هم نشان میدادند و سر در گوش هم زیر چادرهایشان میخندیدند. این شد که یک روز اوستا غلام بنا بر دستورات اکید ننهاش دست زنش را گرفت و پیش چشم اهالی ده، رفتند به سمت راه مالرویی که از شیب تند تپه بالا میرفت و با گذر از مسیری سنگلاخی، بعد از حدود یک ساعت میرسید به امامزاده محتشم.
هفتهای هفت روز بعد از نماز ظهر و عصر، از جلو چشم کنجکاو اهالی عبور میکردند و راه امامزاده را در پیش میگرفتند.
هنوز چلهشان سرنیامده بود که زن اوستا غلام، با شرم و حیا به ننه گفت:
"ننه جون انگار خبرایی هست."
اوستا غلام و زنش هر روز از اول تا آخر ده رژه میرفتند - یکی با سرِ بالا و سینه ستبر، آن یکی با شکمی که سعی میکرد بزرگتر و جلو آمده تر از آنچه بود جلوه کند و دستی که به پهلو یا کمرش میگرفت - و راهی امامزاده محتشم میشدند.
خبر مثل بمب در روستا صدا کرد و بیشتر زنها بعد از نماز ظهر میآمدند سر راه میایستادند تا آنها را ببینند و گاهی خداقوت و تبریکی بگویند. بعضی ها هم تنگ غروب میآمدند تا تکه دستمالی، پولی، تسبیحی، یا چیز دیگری که وقت رفتن برای تبرک دادن به دست زن اوستا غلام داده بودند تحویل بگیرند.
وقتی بچه به دنیا آمد ننهبزرگ روزی سه مرتبه اسپند دود کن را بالای گهواره میگرداند میگفت:
"بترکه چشم حسود و بخیل به حق امامزاده متّشم. ماشاالله پسرم. ننه جون تو نظرکرده امامزاده هستی ها! حواست هست؟ ما به هزار نذر و نیاز تو رو از خودشون هدیه گرفتیم ها!"
و باز به زغالها فوت میکرد. یک بار جرقه بزرگی از زغال پرید و صاف نشست روی گونه چپ بچه و او آنقدر جیغ کشید که رنگش بنفش شد. آنوقت بود که ننه بزرگ و اهل منزل و چند نفر از خانمهای همسایه که شاهد معجزه و راوی آن برای باقی اهل ده بودند، به این باور قلبی رسیدند که نوزاد قطعا مورد نظر خاص امامزاده است و این هم نشانهاش. چون تمام اهل آبادی و حتی آبادیهای اطراف که خودشان امامزاده نداشتند میدانستند امامزاده محتشم خال سیاهی بر گونه چپ مبارکشان داشتهاند.
القصه این بچه نازپرورده خانواده و عزیزکرده امامزاده، تا رسیدن به سن سی و هشت، از چهار تصادف با موتور حین تکچرخ زدن در بزرگراه، هفت تصادف ساختگی با ماشین جهت اخذ دیه، یک سقوط از طبقه سوم در هنگام سرقت، سه ضربه کاری چاقو که در دعوا خورده بود، دو تا زن عقد دائم و هفت هشت تایی موقتی، یک حبه قرص برنج، یک قصاص نفس با چوبه دار، نه دندان درد، یک ایست قلبی به علت مصرف همزمان عرق سگی نامرغوب و حشیش، نود و چهار سرما خوردگی، و چند تا بلای ریز و درشت دیگر نجات پیدا کرده بود. هرگاه هم که گرفتاری در کارش پیش میآمد، به گفته ننهبزرگ خدابیامرزش عمل میکرد و به دامان امامزاده محتشم متوسل میشد که زود حاجت بگیرد.
تا اینکه روزی از روزهای سی و هشت سالگی، از شلوغی شهر و آدمهای سرتاپا نیرنگ خسته شد و دلش هوای پاکی روستا را کرد. البته دو تا شرخر گردنکلفتی که چکهای برگشتیاش را خریده بودند هم در این دلتنگی بیتاثیر نبودند.
قصد کرد برود و مدتی در آرامش زادگاهش بهسر آورد و ضمنا سری به امامزاده محتشم بزند و دلی سبک کند.
برای مصرف چند هفتهاش شیشه تهیه کرد و راهی ولایت شد. از مواد صنعتی میترسید و استفاده نمیکرد، اما خوبیاش این بود که بو نداشت و کسی نمیفهمید. شب اول به بهانه استفاده کردن از هوای تمیز روستا، باکلی فحش که به دود و دم شهر داد، رختخوابش را برداشت و به پشتبام رفت.
بعد از گرفتن چند دور دود حسابی، رو به تپهای که چراغهای سبز رنگ از بالای آن دیده میشد، از حال رفت و خوابید.
نیمههای شب دید فردی با چهره نورانی و خال سیاهی بر گونه چپ، در باغی بینهایت زیبا به استقبالش آمده است. چنان از دیدن این تصویر شگفتانگیز خوشحال و هیجانزده شد که تمام بدنش شروع کرد به عرق کردن و لرزیدن. عاقبت هم از شدت وجد و سرور ذوقمرگ شده و در همان باغ دلانگیز ماند.
فردای آنروز خبر مثل بمب در روستا ترکید و همه اهالی انگشت حیرت به دهان گرفته، برای هم گفتند:" یا امامزاده محتشم! یقین بهش الهام شده بود! بعد از این همه سال درست روز وفات امامزاده؟ جلالخالق! خودم دیدم رو به امامزاده افتاده بود و خنده به لب داشت."
پیکر پاک مرحوم پس از مراسم باشکوهی با شرکت تمام اهل آبادی و روستاهای اطراف، و دو شرخر گردن کلفت، در جوار امامزاده دفن شد تا در جهان باقی هم در کنف حمایت ایشان قرار بگیرد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii