اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
سربازها مثل هر روز با توپ و تشر و بشمار یک بشمار دو... به خط شدند تا به مسجد بروند
#داستانک
سرباز ها مثل هر روز با توپ و تشر و بشمار یک بشمار دو . . . به خط شدند تا به مسجد بروند . حاج آقا آن روز بین دو نمازِ ظهر و عصر کلی درباره گناه کبیره ی دزدی و عذاب و عقوبت دنیوی و اخروی آن صحبت کرد و سرباز های خسته که قبل از طلوع آفتاب بیدار شده بودند و تا الان با یک لقمه نان و مربای هویج ، کلی زیر تیغ آفتاب مرداد ماه ، رژه و بدو رو - قدم رو کار کرده بودند ، گوش می دادند و چرت می زدند .
وقتی نماز تمام شد ، گروهان ها به ترتیب به خط شدند تا برای صرف نهار به غذا خوری بروند . اما بین راه با فرمان "گروهان ایست" ! هفت گروهانِ شصت و چند نفری توقف کردند و چند تا سرباز عقیدتی شروع کردند به بازرسی بدنی کردن سرباز ها بین صفوف .
همه را یک به یک و با دقت گشتند اما چیزی پیدا نشد . فقط غذای آن روز بعد از تقریبا یک ساعت و نیم کلاغ پر و سینه خیز رفتن ، ماسیده و از دهن افتاده صرف شد و یک سرباز هم رفت تا برای حاج آقا یک جفت صندل نو بخرد و بیاورد .
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii