یک داستان خوب.. -سلام جوون

#داستانک

یک داستان خوب

-سلام جوون.
+سلام پدر جان.
-"بابا جان الان رفتم داروخونه. پول دارو‌هام شده دوازده هزار و پونصد تومن، ولی ده هزار و پونصد تومن بیشتر نداشتم. حالا باید کلی راه تا خونه پیاده برگردم. پاهام هم درد می‌کنه و قوه بنیه ندارم. بچه‌هام که ..."
توی پلاستیکی که در دست لرزانش بود، یک مشت پاکت خالی دارو و ورق‌های استفاده شده قرص، به همراه دفترچه بیمه و یک اسکناس ده‌هزار تومنی دیده می‌شد.
همین‌طور که حرف می‌زد، آه می‌کشید و سرِ پوشیده از مو‌های سفیدش را تکان می‌داد. چند قدم با آن قامت خمیده و نحیف، کنارم راه آمد. اشک در چشمانش جمع شده بود و وقتی حرف می‌زد، صدایش بیشتر ازدستانش می‌لرزید.
خیلی عجله داشتم، وگرنه حتما می‌گفتم همانجا روی جدول کنار خیابان بنشیند تا بروم دارو‌هایش را از دو تا کوچه آن‌طرف‌تر بگیرم و برایش بیاورم. ناچار تنها کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم; یک دوهزار تومانی از کیفم بیرون آوردم. پول را دادم و با عذرخواهی از اینکه دیرم شده، از او جدا شدم. چند قدم جلوتر، خانم جوانی از روبرو می‌آمد. آنقدر زیبا و خوش اندام بود که وقتی از کنارم رد ‌شد، ناخودآگاه برگشتم تا باز هم نگاهش کنم. پیرمرد چند قدمی همراهش رفت. بعد از چند ثانیه، خانم در کیفش را باز کرد و یک دوهزار تومانی بیرون آورد.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii