مرد را از اتاق بیرون کردند و گفتند دیگر بازنگردد. صبح شد

#پاراگراف

مرد را از اتاق بیرون کردند و گفتند دیگر بازنگردد. صبح شد. صبحی سرد و مرطوب. مرد کنجِ دیوار ایستاده، سر بر دیوار نهاده بود. مثل برگی در باد می‌لرزید. می‌ترسید فکر کند. با این حال ذهن خود را به هرآنچه پیش می‌آمد بند می‌کرد. درست چنان‌که در خواب. اوهام مداوم او را در بند می‌کشیدند اما رشته آنها، پیوسته، همچون نخی پوسیده پاره می‌شد. عاقبت ناله‌هایی که از درون اتاق می‌آمد به نعره‌های وحشتناک حیوانی مبدل شد که تحمل شنیدن آن دشوار، بلکه غیر ممکن بود. مرد می‌خواست گوش‌هایش را بگیرد اما نمی‌توانست. به زانو درآمد و بی‌اختیار تکرار می‌کرد: «ماری، ماری!» عاقبت صدای جیغی بلند شد. جیغی تازه که مرد با شنیدن آن تکان خورد و برپا جست. صدای گریه نوزاد بود. ضعیف بود و ناصاف و لرزان. مرد به خود صلیب کشید و به جانب اتاق خیز برداشت. قابله چیزکی در دست داشت، سرخ، با دست‌ها و پاهایی بسیار کوچک و سخت ناتوان که وول می‌خورد و جیغ می‌کشید و به ذره‌ غباری می‌مانست که دستخوش نَفَسِ ملایمِ نسیمی باشد. اما جیغ می‌کشید و اعلام وجود می‌کرد. انگار می‌خواست بگوید با همه خُردی، حق کامل به زنده بودن دارد...

#فیودور_داستایفسکی
از کتاب #شیاطین
@mohsensarkhosh_khatkhatiii