اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
فرق داشت …دستکم پانزده نفر در روز از زیر دستش رد میشدند
#داستانک
فرق داشت
دستِکم پانزده نفر در روز از زیر دستش رد میشدند. اما از بین اینهمه آدمِ پیر و جوان، زشت و زیبا، لاغر و چاق، قدکوتاه و قدبلند، تنها یک نفر با او مانده بود; پسر نوجوانی با پوست سفید و موهای مشکیِ پریشانی که تا کمرش میرسید. هرشب پساز اتمام کار، وقتی قدمزنان از پارک بزرگ عبور میکرد تا خودش را قبلاز رفتن آخرین مترو به ایستگاه برساند، پسر زیر همان درخت همیشگی منتظرش بود. درختی که شبی جنازهی دختری را حلقآویز شده از شاخهاش یافته بودند.
پسر هیچگاه حرف نمیزد. فقط صورتش را با لبخندی ثابت و کمرنگ نزدیک میآورد و گامبهگام با او راه میرفت. از پارک که خارج میشد، پسر هم غیبش میزد. انگار هرگز نبوده. در یکسال گذشته هرشب این ماجرا تکرار میشد. درست از شبِ همان روزی شروع شد که پسر را آورده بودند و او اول خیال کرد دختر است، ولی وقتی لختش کرد و روی سکو خواباند پی به اشتباهش برد. سعی کرد با او هم مثل بقیه رفتار کند، اما کبودیِ دور گردن و چشمهای درشتِ خونگرفتهاش، و همچنین ابروهای برداشته و آرایش غلیظی که باید شسته میشد، بیشاز حد جلبِ توجه میکرد. انگار نگاهش با حالتی التماسآمیز به او خیره شده بود و چیزی طلب میکرد. به هر ترتیب او کارش را انجام داد. پنبهها را در محلهایی که باید فروکرد و فکّ را محکم بست. همان وقت بود که فهمید این یکی با تمام قبلیها و حتی بعدیها فرق دارد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii