(۱) …چه خاصیت غریبی دارد این عشق که میان این همه درد، میان این همه رنج، هنوز هم مردم انقدر از عشق می‌گویند؟

#اندیشه (1)


چه خاصیت غریبی دارد این عشق که میان این همه درد، میان این همه رنج، هنوز هم مردم انقدر از عشق می‌گویند؟ انقدر از عشق می‌نویسند؟
آن هم از عشقی که خوب می‌دانند در پایان، بجز عذاب هیچ به همراه ندارد.
من گمان می‌کنم عشق بیشتر از این که یک احساس باشد، بیشتر از این که یک نیاز باشد، یک آرزوست. یک جور تصوّر خیر مطلق که همواره در طول تاریخ همراه انسان بوده و خواهد بود. این که یک فرد خاص را از بین خیل بی شمار انسان ها جدا کنیم و او را تا مقام خدایی بالا ببریم، خود به اندازه ی کافی مؤید این است که عشق هرگز نمی‌تواند مهر تایید عقل را تصاحب کند.
این که سعادت خودمان را بسپاریم به دست فردی دیگر و اجازه بدهیم کسی که خواست و اراده اش منطبق بر میل ما نیست، راقم خوش ترین لحظات و سخت ترین روز های عمرمان باشد، شاید به این خاطر است که خودمان را به تنهایی برای خوشبخت بودن کافی نمی‌دانیم.
حتما برای شما هم اتفاق افتاده است که با یک زیبایی روبرو شده اید. یک منظره ی زیبا، یک فیلم زیبا، یک موسیقی زیبا، یک چیزی که درجا مجذوبتان کرده باشد و مات آن زیبایی شده باشید؛ در چنین لحظاتی اولین چیزی که به ذهن متبادر می‌شود این است که: (کاش "او" هم اینجا بود تا می‌توانستیم با هم از این زیبایی لذت ‌ببریم.) گویی درک آن زیبایی، به شخصه برایمان میسر نیست و لذت کامل بردن، مستلزم و متوقف بر وجود شخص دیگری است. این است همان علتی که می‌گویم ما خودمان را برای خوشبختی کافی نمی‌دانیم.
ما در حقیقت هرگز به معشوق نمی اندیشیم، بلکه هدف غایی ما یافتن آن چیزی است که خودمان نتوانسته ایم به وجود خویش هدیه بدهیم. ما وجود "او" را به مشابه یک فردِ انسان در نظر نمی‌آوریم، بلکه همان تصویر مطلقِ مطلوب خودمان را در او می‌بینیم. و همین است که وقتی با سفتی و سختی و زبری و خشونتِ واقعیت روبرو می‌شویم، سرخورده و مایوس، به زمین و زمان بد و بیراه می‌گوییم و عشق را یک نفرین و چیزی مسخره می‌نامیم. اما باز هم متوجه اشتباهمان نمی شویم و سعی می‌کنیم فرد دیگری را جایگزین آن موجود خیالی کنیم. و این چرخه همچنان ادامه می‌یابد و مردم در میان این همه درد، در میان این همه رنج، باز هم از عشق می‌گویند. باز هم از عشق می‌نویسند.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii