…لگن …یک شب همسرم همین طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد پرسید:.. محسن!

#داستانک


لگن


یک شب همسرم همین طور که داشت کار های منزل را انجام می داد پرسید:

محسن! کِی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟

جواب سوالش را از همان وقتی که پرسید می دانستم، اما دلم می خواست درباره این موضوع با هم بیشترصحبت کنیم، آخر به دلیل مشغله ی زیاد و درگیری های مالی و دشواری های زندگی، کمتر پیش می آمد ما درباره احساسات واقعی مان آزادانه حرف بزنیم. برای همین، و بخصوص چون او سر صحبت را باز کرده بود، من هم جواب دادم:

خودت چی؟

قرار شد هر کدام جداگانه فکر کنیم و بعد آن موقعیت را روی کاغذی بنویسیم.
نتیجه هر چه می شد، کار کارِ قشنگی بود.
من شروع کردم به فکر کردن؛ مثل یک فیلم کوتاه، صحنه های برجسته ی زندگی مشترکمان فریم به فریم از جلوی چشمانم رد می شد.
از شبی که قرار بود برویم خواستگاری و قبلش من و او با هم رفتیم شیرینی فروشی تا برای مجلسمان شیرینی بخریم، و آنجا برای اولین بار دست هایمان با کششی جادویی در هم قفل شدند.
از شب خواستگاری که با اجازه ی بزرگترها رفتیم توی اتاق تا حرف هایمان را بزنیم، و چون قبلا توی کافه و پارک خیلی حرف زده بودیم، نشستیم لب تخت و برای نخستین بار طعم لب های هم را چشیدیم.
از آن شبی که باران نم نم می زد و ما راسته ی خیابان امامت را گرفتیم و از پل اندیشه رد شدیم و یک ساعتی قدم زدیم.
از آن مسافرتی که به شمال رفتیم و وسط راه اتوبوسمان خراب شد و چون چیزی تا رشت نمانده بود، باقی راه را با یک مینی بوس خسته ی فکستنی رفتیم و من که جا نبود بنشینم، وسط مینی بوس با کمر خمیده و گردنِ کج ایستاده بودم. و او از پایین نگاهم می کرد و کِر کِر می خندید به قیافه ام.
از اولین دعوایی که کردیم؛ آن هم سر این که سوغاتی برای کی، چی ببریم.
از روز هایی که در گرمای تابستان دنبال پیدا کردن خانه ی مناسب برای اجاره کردن گشتیم، دنبال باغِ مناسب برای مجلس عروسی گشتیم، دنبال سرویس خواب و مبل خوب و با قیمت مناسب گشتیم، دنبال . . . خلاصه خیلی گشتیم، خیلی.
از روزی که گفت قرار است پدر شوم و من چنان بهت زده بودم که او خیال کرد از این خبر ناراحت شده ام.
از چهار ماهی که تازه داشتم واژه ی پدر را توی کله ام مزمزه می کردم تا شاید بتوانم بفهمم یعنی چه، و او با چه شوقی از همان لحظه ی اول، و شاید از خیلی قبل تر، فهمیده بود مادر یعنی چه.
از شب کابوس واری که در سونوگرافی گفتند بچه ضربان ندارد و از سه ماهگی دیگر رشد نکرده است. و چه غیر ممکن بود آرام کردنش. و مگر "حالا خواست خدا بوده" را خودم باور داشتم که به او می گفتم؟
آری تمام این سال ها از برابر دیدگانم عبور کرد. وقتی فکرش را کردم دیدم بر خلاف آن چه شاید به نظر بیاید، ما چقدر عاشقانه زیسته ایم، چقدر خوب با هم کنار آمده ایم و ساخته ایم.
اما جواب سوال همسرم در هیچ کدام از این صحنه ها نبود.
فردای روز سونوگرافی، به علت جا ماندن جفت داخل رحم، دکتر گفت هر چه زودتر باید عمل کورتاژ انجام شود.
ترس از اتاق عمل، غم مادری که هنوز طعم مادر شدن را نچشیده از آن محروم شده، خون ریزی و دفعِ لخته ی خونی که قرار بود بچه اش باشد، و دیدن آن تکه خونِ مُرده ی دَلَمه بسته روی کاشی های سفید حمام، چند شب گریه و بی قراری، همه و همه از او موجود بی پناه و ماتم زده ای ساخته بود که دلم را سخت به درد می آورد.
عملِ چندان دشواری نبود اما روحیه زیر صفر. بعد از عمل دکتر تشخیص داد شب را بستری باشد و مطلقا حرکت نکند. قرار بود در صورت نیاز پرستار بیاید و زیرش لگن قرار بدهد. نصف شب نمی توانست خودش را نگه دارد و زنگ زد تا پرستار بیاید اما نیامد. نمی توانست تحمل کند و سوزش داشت. لگن را توی دستشویی اتاق دیده بودم. آوردم و زیرش گذاشتم. وقتی لگن پر از ادرارِ آمیخته به خون را برداشتم و بردم توی دستشویی خالی کنم، در کمال حیرت دیدم نه بدم آمد، نه چندشم شد، نه مثل شما که دارید این داستان را می خوانید دلم به هم خورد.
لگن را آب کشیدم و سر جایش گذاشتم. وقتی برگشتم نگاهم کرد و گفت:

ببخشید.

نگاهش کردم و احساس کردم از همیشه بیشتر دوستش دارم.
از آن شب سال ها گذشته و همسرم تا امروز دو بار دیگر به اتاق عمل رفته و دو تا بچه ی سالم هم به دنیا آورده و آن شب خدا می داند چطور شد که به صرافت چنین پرسشی افتاده بود.
وقتی کاغذ او را باز کردم، دیدم در جواب سوال فقط یک کلمه نوشته: لگن.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii