همیشه‌بهار.. همسرم به اتاقم می‌گوید «جزیره اسرارآمیز» و میزتحریرم را «آتلانتیس» صدا می‌زند

همیشه‌بهار

همسرم به اتاقم می‌گوید "جزیره اسرارآمیز" و میزتحریرم را "آتلانتیس" صدا می‌زند.
امروز بعداز شنیدن کلی غرولند، که هرسال نزدیک عید شروع می‌شود، تصمیم گرفتم سری به اعماق آتلانتیس بزنم و مثلاً نظمی و ترتیبی. کمدِ میز لبریز بود از چرک‌نویسِ داستان‌هایی که هرگز تمام نشدند، و نسخه اولیه شعرها و داستان‌ها و مقالات چاپ شده در مجلات به تاریخ‌های بسیار دور. حتی چند قبض تلفن و آب هم پیدا کردم متعلق به زمانی که آب و تلفن بسیار ارزان‌تر و زندگی بسیار راحت‌تر بود. داشتم بین خاطرات تلخ‌ و شیرینِ ادبی‌ام سِیر می‌کردم، که لابه‌لای انبوهی کاغذِ خط‌خطی چشمم به کاغذ‌ی افتاد که چندبار تا خورده بود. بازش کردم و خواندم:

سلام به دخترعموی مهربانم. می‌دانم که ما سالهاست در کنار هم بزرگ شده‌ایم و تقریباً هرروز همدیگر را می‌بینیم، و حتماً با خودت می‌گویی این پسر دیوانه شده که برایم نامه نوشته. ولی چیزی که می‌خواهم برایت بگویم جوری است که نمی‌توانم وقتی تو را می‌بینم به زبان بیاورم. تاحالا چندبار می‌خواستم به تو بگویم، ولی هربار دست‌وپایم را گم کردم و تمام حرف‌هایی که گفتنشان را ساعت‌ها جلوی آینه باخودم تمرین کرده‌بودم یادم رفت. انگار کله‌ام خالی می‌شود و فقط قلبم است که می‌خواهد به‌جای کلمات از دهانم خارج شود. تمام بدنم داغ می‌شود و عرق می‌کنم، و زبانم بند می‌آید. حتی همین حالا هم که دارم می‌نویسم و می‌دانم تو اینجا نیستی، درست مثل این‌که بالای سرم ایستاده باشی و از روی شانه‌ام به نامه نگاه کنی، دستم می‌لرزد و خطم عجق‌وجق شده است. آخرین باری که خواستم با تو صحبت کنم و نشد، همین دیروز بود. مامان گفت نان بگیرم و برای شما هم بیاورم. نان‌ها را که آوردم مادرت گفت بیایم تو و آلاسکا بخورم. تو روی ایوان نشسته بودی و آفتاب تابیده بود به موهای خرمایی‌ات. آلاسکا می‌خوردی و چشم‌های میشی‌رنگت به افق دوخته شده بود. آلاسکای آلبالویی، رنگِ لب‌هایت را حسابی قرمز کرده بود. گفتم انگار ماتیک زده‌ای و تو خندیدی. لب‌هایت خندیدند. چشمانت خندیدند. گونه‌ها و گردن و موها و آفتاب که روی کُرک‌های طلاییِ صورتت بازی می‌کرد خندیدند. لُپت چال افتاد و باز قلبم راه زبانم را بست. فقط نشستم و ساکت آلاسکایم را خوردم...

هنوز چندخط دیگر از نامه مانده بود که دخترم هیاهوکنان وارد اتاق شد. توی دستش یک آلاسکای آلبالویی بود و لب‌هایش قرمز شده بود. همسرم پُشتِ سرش آمد و بچه را دعواکرد که نباید مزاحم کارم بشود. چشمش افتاد به نگاه لرزان من و با دلشوره پرسید "چِت شده؟!" نامه را به او دادم و نگاهش کردم. خندید. لب‌ها و چشم‌ها و گردن و گونه‌اش خندیدند. دیگر همسرم نبود، دوباره شده بود دخترعمویم و مثل اولین بار که نامه را خواند، از شرم سرخ شده بود.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii