نقطه.. غروب یک روز تعطیل است

#داستان_کوتاه

نقطه

غروبِ یک روزِ تعطیل است. در پارکی کوچک، بچه‌ها با قیل‌وقال بازی می‌کنند. وسایلِ بازی شاملِ الاکلنگ‌، دو تاب، و یک سرسره است که در محوطه‌ای چفتِ هم قرار دارند. پدرها و مادرها روی نیمکت‌ها نشسته‌اند، گپ می‌زدند و زیرچشمی بچه‌هاشان را می‌پایند. بچه‌ها دنبال هم می‌دوند، برعکس از سرسره بالا می‌روند، و سرِ این‌که نوبتِ تاب‌خوردنِ کدام‌شان است بحث و دعوا می‌کنند. چند تا از مادرها بین بچه‌ها ایستاده‌اند و مراقب هستند آن‌ها بلایی سرِ خودشان یا بچه‌های دیگر نیاورند.
ناگهان صدای جیغِ دختربچه‌ای بلند می‌شود. صدا از کنارِ پله‌های سرسره می‌آید. همه به آن سمت نگاه می‌کنند. هیکلِ بزرگ و نخراشیده‌ای، تلو‌تلوخوران سعی می‌کند خودش را از پله‌های سرسره بالا بکشد. زن و مردِ پابه‌سن‌گذاشته‌ای دوطرفِ پله‌ها ایستاده‌، و دست‌های آن هیکلِ گنده را گرفته‌اند. آن‌ها تند‌تند جملاتی از این قبیل را تکرار می‌کنند:
«پسر گُلم...! تو دیگه بزرگ شدی. سرسره مالِ بچه‌هاست. بیا پایین فدات شم. ببین نی‌نی‌ها می‌خوان سُر بخورن...»
اما پسر نعره‌ای می‌زند، و بالاخره خودش را بالای سرسره می‌رساند. حالا دیگر تمام حواس‌ها به این صحنه است. پدرها و مادرها دوان‌دوان پیش آمده‌اند. هرکدام بچه‌شان را بغل کرده، یا دستش را گرفته‌اند. چشم‌‌های زن و شوهرِ کنارِ پله‌ها، بینِ هیکلِ بالای سرسره، و نگاه‌های دیگران دودو می‌زند. زن گوشه‌ی شالش را دورِ انگشت می‌پیچد، و مرد مُدام یقه‌ی پیراهنش را مرتب می‌کند. هیکل داد می‌کشد:
«می‌خوام سُر بخورم... الان سُر می‌خورم...»
روی سرسره که می‌نشیند، کفل‌های غول‌آسایَش از دوطرف بیرون می‌زنند. صدای خنده‌های کوتاهی از هرطرف می‌آید. او درواقع سُر نمی‌خورَد، بلکه با تکان‌هایی که به بدنش می‌دهد، و با کمک دست‌ها، لُم‌لُم‌کنان از شیبِ سرسره پایین می‌آید. از چهره‌اش پیداست دارد تلاش زیادی می‌کند. زبانش از بین لب‌های گوشتی و آویخته‌اش بیرون افتاده است. عرق از پیشانی، و آبِ دهان از گوشه‌ی لبش می‌چکد.
زن و مرد می‌آیند جلوی سرسره. زن، مِن‌من‌کنان می‌گوید:
«ببخشید. نگاه به هیکلش نکنید. مثل بچه‌ها بی‌آزارِ بی‌آزاره. مهربونه، کاری نداره.»
پسر، نفس‌زنان خودش را پایین می‌رساند. زن و شوهر می‌خواهند دستش را بگیرند و زودتر از محوطه‌ی بازی دور شوند، اما او پخشِ زمین می‌شود. به زمین مشت می‌کوبد و به آسمان لگد می‌‌پراند. عربده می‌کشد:
«تاب... تاب می‌خوام... می‌خوام تاب بخورم... نه... ولم کنید... تاب... تاب... تاب...»
چند دقیقه‌ طول می‌کشد تا زن و شوهر بتوانند با وعده‌‌ی «باشه پسرم بریم تاب بخور» آرامَش کرده و از زمین بلندش کنند. او که ساکت می‌شود، تازه پی به سکوتِ سنگینِ پارک می‌برند. نیمکت‌ها خالی‌اند، و تنها غژغژِ تاب‌های خالی سکوتِ محوطه‌ی بازی را می‌شکند. از جایی آن دورها صدای خنده‌های بلندی می‌آید.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii