داشتن یک همدم و همراه همیشگی، خیلی حس محشریه

داشتن یک همدم و همراه همیشگی، خیلی حس محشریه. اما باید قبول کرد که هیچ همراهی‌ای تو زندگی همیشگی نیست. باید باور کرد که بودن و نبودن آدم‌ها، بستگی به خیلی مسائل داره که بیشتر اوقات حتی از کنترل خودشون هم خارجه. پس باید چیکار کرد؟ باید همیشه تنها موند؟ باید هی دل بست و هی از دست داد و دوباره به یک همراه دیگه فکر کرد؟
من گمون می‌کنم بهترین راه این باشه که روی خودمون انقدر کار کنیم، تا به درجه‌ای از قدرت و فهم برسیم که باورمون بشه خود خود خود ما، برای خوشبخت بودن کاملا کفایت می‌کنیم. باید "با خودمون حرف‌زدن" رو یاد بگیریم. باید بلد بشیم بدون غم و حسرت، بدون خاطره اون که رفت و اون که نیومد، دست دل خودمون رو بگیریم و بریم خیابون‌گردی و کافه‌نشینی. از کنار خیابون بستنی قیفی بخریم و با لذت لیس بزنیم. اصلا بریم سفر و حسابی کیف کنیم. باید انقدر قوی بشیم که تنگ غروب جمعه، همون لعنتی‌ترین آهنگ دنیا رو پلی کنیم و فنجون قهوه یا استکان چای‌مون رو سر بکشیم و به خودمون بگیم: "خب که چی؟ خیلی هم خوبه."
نه اینکه بی‌احساس و سرد بشیم، نه. فقط باید جرأتش رو پیدا کنیم که صاف تو چشم‌های غم خیره بشیم. بعد پامون رو بلند کنیم و بکوبیم رو شونه‌اش و بریم بالا. بایستیم و از اون بالا، افق‌های دور و قشنگ رو ببینیم.
اون‌وقت دیگه دستمون رو دراز نمی‌کنیم و خواهش نمی‌کنیم: "من رو همراهت ببر." بلکه نگاه می‌کنیم و می‌گیم: "می‌خوای همراهم بیای؟"


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii