اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
پس خودم کو؟!.. به زحمت بیش از بیست سال داشتند، تقریبا همان سنوسالی که ما ازدواج کرده بودیم
پس خودم کو؟!
به زحمت بیش از بیست سال داشتند، تقریباً همان سنوسالی که ما ازدواج کرده بودیم. دست در دست هم وارد مغازه شدند. پسر برای خودش تیشرت زرد رنگی انتخاب کرد و پوشید. بهنظر من که قشنگ بود، ولی دختر گفت: «تو هم با این سلیقهات...»
پسر خندید و تیشرت را درآورد. خیال کردم الان میگوید: "عزیزم تو انتخاب کن برام." ولی تیشرت زرد رنگ را به من داد و گفت آن را میبرد. دختر لبولوچهاش را کج کرد و رو برگرداند. پسر یک شلوارک هم انتخاب کرد و قبل از اینکه به من بدهد، نظر دختر را پرسید. دختر که دستها را روی سینهاش گره کرده بود، حرفی نزد و از مغازه بیرون رفت. پسر باز لبخند زد. یاد خودم افتادم وقتی همسن پسر بودم. چهقدر دلم میخواست ریش بگذارم و موهایم را بلند کنم، ولی زنم بدش میآمد، و من هر روز چپهتراش میکردم. زنم مبل سلطنتی و دکوراسیون کلاسیک دوست داشت، و من عاشق کاناپه و قالیچههای رنگ به رنگ و دکوراسیون فانتزی بودم. یادم افتاد منی که تمام نمایشگاههای کتاب را میرفتم و با دو دستِ پُر برمیگشتم، سالهای سال است حتی یک کتاب هم نخریدهام. یادم آمد این همه سال توی خانه بهجای "شجریان" و "ناظری" و "باب مارلی" و "ری چارلز" و...، موسیقیهای بابِ روزی مثل "حمید هیراد" و "تتلو" و نمیدانم چیچی بَند گوش دادهام. چیزهای زیاد دیگری هم یادم آمد. به پسر که همچنان لبخند میزد گفتم: «تیشرت رو مهمون من باش. کادوی ازدواجتون. خوشبخت بشید.»
بعد چشمکی بهش زدم و احساس کردم دلم میخواهد ریش بگذارم، و موهایم را بلند کنم. هرچند دیگر ریشم سفید و موهایم کمپشت شده است.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii