اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
تقویم بیبرگ.. روی صندلی که جاگیر شدم، در نور کم داخل تاکسی، راننده را نگاه کردم
#داستانک
تقویمِ بیبرگ
روی صندلی که جاگیر شدم، در نور کمِ داخلِ تاکسی، راننده را نگاه کردم. پنجاه و چند ساله میزد، با کتی که دستِکم دهسال از عمرش میگذشت، و کلاه پارچهای لبهکوتاهی بر سر. هر چند ثانیه، دستش را از روی فرمان برمیداشت و کَفِ آن را بهسمت بالا برمیگرداند. ماشین گرم بود و بوی سیگار میداد. بوی دودی کهنه که به لوازم داخل ماشین چسبیده بود. شاید اگر موسیقی پخش میشد، یا رادیو را روشن میکرد، به صرافتِ حرفزدن با او نمیافتادم. اما فقط صدای لقولوقِ ماشین بود و خُرناسهی موتورش. گفتم:
_شانس رو میبینی حاجی؟! عدل باید بزنه همین شب چلهای ماشینم خراب بشه. اونم این وقتِ شب که همه تو خونه و کنار خانواده نشستن. خدا خیرت بده که نگهداشتی. یکساعته تو سرما وایستادم با کلی پلاستیکِ خرید. زنم هم هی زنگ میزنه که کجا موندی؟!
میخواستم از قیمت سرسامآورِ آجیل و هندوانه و انار بگویم. انگار با حرف زدن، زودتر به خانه میرسیدم. ولی او همچنان که خیره به خیابان نگاه میکرد، دست کرد از جیب بغلِ کتش یک پاکت سیگارِ وطنی بیرون کشید. نخی زیر لب داد و گیراند. چند کلمه، آرام، همراه دودِ سیگار از دهانش بیرون آمد:
_پس امشب شبچله است؟!
دستش را از روی فرمان برداشت و کفِ آن را بهسمت بالا برگرداند. دیگر تا رسیدن به مقصد حرف نزدم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii