باسواد …کار خیلی سختی بود، چون قدم نمی‌رسید

باسواد


کار خیلی سختی بود، چون قدّم نمی‌رسید. مجبور بودم چند تا آجر زیر پایم بگذارم که شاید با قدبلندی‌کردن، بتوانم زنگ را بزنم. سر‌ظهر بود و هیچ‌کس در خیابان یا پیاده‌رو نبود که ازش کمک بخواهم. از طرفی، پیام خیلی به‌نظرم مهم می‌آمد و نمی‌توانستم آن را نادیده بگیرم. بالاخره از داخل جوی آب و کنار باغچه‌ها، چهار عدد آجر پیدا کردم. چند مرتبه از زیر پایم در رفت و نقش زمین شدم، ولی عاقبت موفق شدم و با احساس یک قهرمان واقعی، دگمه زنگ را فشار دادم. صدای ممتد و گوش‌خراشی بلند شد. بار اول کسی جواب نداد، بار دوم هم. بعد از پنجمین مرتبه دیگر داشتم ناامید می‌شدم، که در آهنی خانه غژغژی کرد و باز شد. پیرمرد چاق ژولیده‌ای، در حالی که چشم‌های سرخش را می‌مالید و دهان‌دره می‌کرد، بیرون آمد. نمی‌دانم چرا وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم، انقدر عصبانی شد و بدوبیراه گفت؟ حتی چند قدم هم دنبالم دوید، که البته سریع فرار کردم. آخر درست است من خیلی سواد ندارم و تازه در مدرسه به ما جمله‌سازی یاد داده‌اند، اما خواندن و فهمیدن این چند کلمه که خیلی راحت و ساده است: درصورت بسته بودن مغازه زنگ خانه را بزنید.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii