تنهایی پروانه …مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم

تنهاییِ پروانه


مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند. اصلاً بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگِ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که اذیتش می‌کنند، و به‌خاطر تُنِ صدا و طرز رفتارش مسخره‌اش می‌کنند هم با روی خوش جواب می‌دهد. وقتی ننه‌جون و آقابزرگ توی جا افتاده بودند، فقط او بود که مثل پروانه دورشان می‌گشت. می‌بُردشان حمام... زیرشان لگن می‌گذاشت... پخت‌وپز می‌کرد... خرید می‌رفت... خانه را تمیز می‌کرد...
بچه که بودیم، دایی‌ها و خاله‌ها جلو روی خود دایی پرویز به آقا‌بزرگ و ننه‌جون سرکوفت می‌زدند که: «سرِ پیری بچه می‌خواستین چیکار این نکبت رو انداختین تو دامن ما؟!»
دایی پرویز هم سرش را پایین می‌انداخت و گونه‌هایش سرخ می‌شد. گاهی می‌دیدم گوشه‌ای کز کرده و بی‌صدا گریه می‌کند. اما مرا که می‌دید، باز لبخند می‌نشست کنجِ لب‌هایش. فقط یک مرتبه با بغض به من گفت: «می‌دونی، من پروانه بودم. ولی اشتباهی مگس به دنیا اومدم. از این مگس هفت‌رنگ‌ها. دیدی چه خوشگل و خوش‌رنگن؟... ولی هیچکی دوسشون نداره... بالاخره مگسن.»
حالا که بزرگ شده‌ایم و اختیارِ زندگی‌مان دست خودمان است، حالا که ننه‌جون و آقابزرگ نیستند و دایی پرویز تصمیم خودش را گرفته، و با پول سهمِ ارثی که بهش رسیده رفته و عمل کرده، دایی‌ها و خاله‌ها آن بی‌چاره را از خانواده رانده‌اند. بچه‌هایشان را منع کرده‌اند که حتی اسم دایی پرویز را هم نیاورند. گفتند: «دایی پرویز مُرده، تموم شده.»
اما من کاری به این حرف‌ها ندارم، و امروز هرجور شده می‌روم بیمارستان ملاقاتش. فقط باید یادم باشد اسمی از دایی‌ پرویز نیاورم و همان خاله پروانه که دوست دارد صدایش کنم.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii