سندان.. وقتی داشتند می‌رفتند، تازه فهمیدم جریان از چه‌قرار است

#داستانک

سَندان

وقتی داشتند می‌رفتند، تازه فهمیدم جریان از چه‌قرار است. با خودم می‌گفتم:
«مادر انقدر سفید و بور، پدر هم قد‌بلند و خوش‌تیپ، پسرشان چطور انقدر کوتوله و سیاه‌سوخته و زشت شده؟!»
راستش اگر پسرک به خانمی که دست همسرش را گرفته بود "مامان" نمی‌گفت، باورم نمی‌شد فرزندِ این زوج باشد. وارد مغازه که شدند، پسرک فرفره چوبی‌ای در دست داشت و تلاش می‌کرد آن را کفِ دستش بچرخاند. پس‌از گذشت دقایقی، فرفره افتاد و رفت زیرِ میزِ پاچال. پسرک زانوزد تا فرفره را بردارد اما دستش نمی‌رسید. هم‌زمان با بلندشدنش، اولین پس‌گردنی را از مادر خورد. مادر غرّید:
«خاک تو اون سرت کنن! شلوارِ نو رو به گند کشیدی. چه مرگته؟! چی‌می‌خوای اون زیر؟»
پسرک پشتِ گردنش را مالید و ناله‌کنان جواب داد:
«آخه مامان! فرفره از دستم افتاد رفت اون زیر...»
اینجا بود که توسری دوم را از پدر، و البته جانانه‌تر، خورد. پدر توپید:
«بیا! انقدر زِر زدی "بخر‌بخر" همین بود؟ دودقیقه نمی‌تونی چیزی رو مثل آدم نگه‌داری؟!»
خم‌شدم و از سمتِ دیگر، دست کردم زیرِ پاچال. فرفره را بیرون آوردم و دادم دستِ پسرک. گوشه‌ی چشمش نَمی و تهِ نگاهش غَمی نشسته بود. فرفره را گرفت، سرش را بالا آورد و رو به پدر گفت:
«بفرمایید "آقا رشید!" پیدا شد...»
ولی مرد، صدای آهسته‌ی پسرک را نشنید، چون داشت به حرف‌های همسرش گوش می‌داد که می‌گفت:
«عزیزم ببخشید... نمی‌دونم چی‌کارش کنم... همه‌چیزش به اون بابای بی‌لیاقتش رفته.»


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii