اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
خیال خام.. در دل شهری شلوغ، آدم تنهایی زندگی میکرد که تنهاییاش را خیلی دوست داشت
#داستانک
خیالِ خام
در دل شهری شلوغ، آدم تنهایی زندگی میکرد که تنهاییاش را خیلی دوست داشت. او اغلب تنهاییاش را در آغوش میکشید و نوازش میکرد. وقتی مدتی طولانی مجبور میشد همراه جمع باشد، کلافه میشد و دلش برای ملاقات با تنهاییاش ضعف میرفت. شبها با هم مینشستند و تا دیروقت یا داستان و شعر میخواندند، یا فیلمهای خوبخوب نگاه میکردند. گاهی دست هم را میگرفتند و به کوچه و بازار میزدند. به آدمها نگاه میکردند و وقتی شتابزدگی و جوشوجلای آنها را میدیدند که چطور دارند سر مسائل پوچ و بیمعنی جاروجنجال راه میاندازند، چشمکی به هم میزدند و در دل از اینکه همدیگر را دارند احساس شادمانی میکردند.
خلاصه، آدم تنهای ما جوری عاشق تنهاییاش بود که آن را بسیار زیبا و شگفتانگیز میدید و گاهی این سودا به سرش میزد تا تنهاییاش را مثل گنجی ارزشمند به کسی نشان دهد و با افتخار بگوید:
_"ببین! ببین من در کنج خلوتم چه تنهایی زیبا و دلنشین و معرکهای دارم."
و از آنجا که هرکسی را لایق دیدن اینهمه زیبایی نمیدانست، عاشق شد. عاشق کسی که خیال میکرد قرار است بیاید و با تنهاییاش رفیق شود. اما این معشوق، پس از وصال، اصلا تنهایی او را تحویل نمیگرفت و دائم او را وادار میکرد همراهش به میهمانی و جشن و مسافرت و پیکنیک برود. مواقعی که در خانه بودند و او میخواست تنهاییاش را بیاورد تا با معشوق بنشینند و از دیدن زیباییاش لذت ببرند، معشوق یا داشت با تلفن صحبت میکرد، یا تلویزیون میدید، یا زود بهخواب میرفت.
تنهاییاش روز به روز کوچکتر و لاغرتر و زرد و زارتر میشد. دیگر هیچ شباهتی با آنتصویر زیبا و شگفتانگیز نداشت. روزها از پی هم گذشت و یکروز آدم تنهایی که در دل شهری شلوغ زندگی میکرد، وقتی با چندنفر دیگر برسر معاملهای گرم چکوچانه زدن بود، ناگهان دریافت تنهاییاش برای همیشه تنهایش گذاشته است.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii