خاطرات محمدرضا حافظنیا ۱۹. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 19
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
در همين دورانِ بازداشت بود كه متوجه شدم حكومت نظامي براي اولين بار در اصفهان برقرار شده است. مدتي بعد هم اطلاع يافتم امام خميني از عراق به فرانسه رفته است و ديگر در عراق حضور ندارد.
يك روز گفتند براي بازپرسي بايد به دادگاه بروم، لباس زيادي نداشتم خيلي زود آماده شدم و رفتم. بازپرس يك سرگرد بود كه با چهرهاي عصباني و ناراحت سؤالاتي مطرح كرد و خواست كه پاسخ آنها را بنويسم.
از آنجا كه زندان انفرادي خستهام كرده بود، تصور ميكردم اگر زودتر محاكمه شوم و حكم اعدام را اجرا كنند از اين وضعيت نجات پيدا ميكنم. بههمين دليل باخودم گفتم از اين بازپرس سؤال كنم كه بالاخره وضع من چه ميشود؟ لذا همين سؤال را پرسيدم.
او فکر ميكرد كه من روحيهام را باختهام، خيلي سريع گفت: «ميخواهي چي بشود، معلوم است؛ حداقل محكوميت تو اعدام است!» من در دلم خدا را شكر كردم. الحمدلله! من همين را ميخواستم.
بعد سرحال شدم، مثل اينكه جان گرفتم بالاخره اين آينده در انتظار من است. بازپرسي تمام شد و آمدم بيرون و با محافظت امنيتي شديد مرا به سلول برگرداندند. امّا احساس كردم يك مقدار آزادتر شدهام. بعضي از سربازها ميآمدند براي لحظهاي يك صحبت سرپايي ميكردند و زود ميرفتند. مثل روز اول ارتباط با من بسته نبود. يك بنده خدايي كه ظاهراً گرايش چپي داشت و آنجا بازداشت بود، آمد دم پنجره و گفت كه خب رفتي بازپرسي چی شد؟ من خيلي خوشحال دستم را مثل چاقويي بردم زير گلويم و بهش گفتم اعدام! ديدم اين آقا جا خورد و يكدفعه گفت: «تو نميترسي؟» گفتم: «براي مسلمان اين چيزها ترس ندارد.» وقتي اين جواب را شنيد تو فكر فرو رفت. باز هم تأكيد كردم براي مسلمان هيچ ترسي ندارد. خيلي خوشحال و بشاش بودم كه ميخواهند من را ببرند محاكمه و اعدام كنند. خاطرة ديگري كه دارم اين است كه دوتا فرد مذهبي هم در بازداشتگاه پادگان بودند. اينها گاهي اوقات ميآمدند سر ميزدند و مخفيفانه يك احوالي ميپرسيدند. يكي از آنها سرباز بود. اهل ساوه بود و خيلي دلسوزي ميكرد. ميديد من چيزي ندارم، نه لباسي دارم، نه چيزي، يواشكي يك چيزي ميداد. مثلاً يك حوله به من داد، موادغذايي ميداد. البته خيلي مخفيانه و باترس چون برايش مسئوليت داشت.
انتقال به زندان وكيلآباد
يك روز اعلام كردند بايد آماده شوي، شما را ميخواهند منتقل كنند به زندان ديگري. تقريباً مهرماه 1357 بود. دقيق يادم نيست. شايد 20 يا 25مهرماه 1357 بود. آماده شدم. من را سوار ماشيني كردند و آوردند به زندان عمومي شهر كه زندان وكيلآباد مشهد است. آن زمان زندان وكيلآباد را نديده بودم و از نزديك نميدانستم كه موقعيتش دقيقاً كجاست. من را پياده كردند و آداب معمول زندان را در مرحلة ورود انجام دادند. لباسها را گرفتند، سرم را تراشیدند و لباسي به من دادند و انگشتنگاري کردند. همة اين كارها را انجام دادم. نميگفتند تو را كجا ميبريم و چه وضعي خواهي داشت.
واقعاً من بيخبر بودم، نميدانستم چه خواهد شد تا اينكه مرا وارد سالن بزرگ زندان كردند. يك در كوچكي را باز كردند و گفتند برو داخل. اولش خيلي تاريك و تنگ بود. گفتم خدايا اينجا كجاست؟ اين دخمه كجاست؟ جلو رفتم. ديدم فضا باز شد، جمعيتي در آنجا بود، اول وارد اتاقكي شدم كه گويا رئيس آن بخش زندان در آنجا مستقر بود. استواري بود سيهچرده و خيلي خشن و عصباني. رفتم پيش او. نام من را ثبت كرد و تختي به من نشان داد و گفت اين تخت شماست. نگاه كردم ديدم فضا خيلي كثيف و آلوده است. بعداً متوجه شدم اين زندان همان بند پنج زندان وكيلآباد مشهد است كه زندان اعداميها و حبس ابديهاست. آنها را در اين بند نگهداري ميكردند، بند عجيبي بود يعني همه آدمهايي بودند كه اميدي به اين دنيا نداشتند يا محكوم به اعدام بودند يا محكوم به تحمل حبس ابد. در اين محيط قيافهها را كه نگاه ميكردي از جاسوس شوروي بينشان پيدا ميشد تا قاچاقچي، قاتل و معتاد و هروئيني و غيره. من هم كه زنداني تازهوارد بودم، اصلاً به اين مجموعه نميخوردم. قيافهها وحشتناك و ترسناك بود. به استوار رئيس بند مراجعه كردم و گفتم: «نميشود جاي مرا عوض كنند؟ اصلاً تا چه زماني من در اينجا هستم؟ او هم با لحني توأم با عصبانيت و بيحوصلگي مرا به كلي نااميد كرد.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori